شهرام ناظری در سال ۱۳۲۹ در کرمانشاه و در خانوادهای ادیب، فرهنگ دوست و اهل موسیقی متولد شد.
وی از زمان کودکی مانند اکثر خوانندگان که صدای خوش در خانوادهشان موروثی بوده، صدای خوش را از پدر و مادر خود به ارث میبرد و پدرش که صدای لطیفی داشت و از سبک قدما و خوانندگان آن دیار به خصوص شیخ داوودی خواننده بزرگ بهره گرفته بود، فرزندش را تحت تعلیم قرار داد. قطب این خانواده، استاد حاجی خان ناظری (پرویز خان پورناظری) بوده که اکثر موسیقیدانان کرمانشاه را با نت و موسیقی اصیل ایران تعلیم داده و خود از شاگردان درویش خان و کلنل وزیری بودهاست.
پدر شهرام ناظری ضمن آشنایی با گوشهها و ردیفهای آواز ایرانی با سهتار هم آشنایی داشت و مادر وی هم صوتی خوش و با آواز آشنایی داشته و شهرام در چنین محیطی پرورش یافت.
این محیط مناسب هنری موجب شد تا وی در سن ۹ سالگی اولین برنامه هنری خود را در رادیو کرمانشاه همراه با تار مرحوم درویشی، از نوازندگان معروف کرمانشاه، اجرا نماید.
وی سپس در سن ۱۱ سالگی در رادیو تلویزیون ایران چند برنامه در آواز ایرانی اجرا نمود و برای پر بارتر کردن درک موسیقی خود ارتباط بیشتری با پسر عمویش کیخسرو پورناظری و درویش نعمت علی خان خراباتی که تأثیر بزرگ و مهمی بر آشنایی او با موسیقی محلی و کردی و درک آن داشتهاند برقرار کرد.
وی همواره در پی بهرهبردن از مکاتب و استادان مختلف بودهاست. در سال ۱۳۴۵ برای بهرهگیری از محضر اساتیدی چون عبداله خان دوامی، نورعلی خان برومند، عبدالعلی وزیری و محمود کریمی، مقیم تهران شد و ضمن بهرهگیری از محضر این اساتید، سهتار را نیز نزد استادان احمد عبادی، محمود تاج بخش، جلال ذوالفنون و محمود هاشمی فرا گرفت.
شهرام ناظری به مدت یک سال در تبریز با نوازندگان و موسیقیدانان آن دیار مانند غلامحسین بیگجهخانی و فرنام قیطانچیان که از شاگردان اقبال آذر بودند در زمینه موسیقی ایرانی کار کرد.
درسال ۱۳۵۴ بنا به پیشنهاد نورعلی برومند به استخدام رادیو تلویزیون در آمد و اولین برنامه خود را با گروه شیدا به سرپرستی محمد رضا لطفی با مثنوی مولانا و ترانهای از شیخ بهایی اجرا کرد و پس از آن با گروه عارف به سرپرستی حسین علیزاده و پرویز مشکاتیان همکاریش را ادامه داد.
وی درسال ۱۳۵۵ در نخستین کنکور موسیقی سنتی ایران (باربد) مقام اول را به دست آورد. در سال ۱۳۵۶ همراه با گروه سماعی به سرپرستی اصغر بهاری و حسن ناهید برای اجرای کنسرت در جشنواره توس انتخاب شد. در سال ۱۳۵۸ همراه با گروه چاووش که خود از اعضای اصلی آن بود در سختترین شرایط صدای موسیقی سنتی و اصیل ایران را به گوش مردم هنردوست ایران رساند.
شهرام ناظری از سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۰ با تلاش پیگیر و بیوقفه، آلبومهای چاووش ۲، ۳، ۴، ۷ و ۸ را با همکاری گروه چاووش، گروه شیدا و گروه عارف به سرپرستی محمد رضا لطفی، حسین علیزاده و پرویز مشکاتیان، آلبوم مثنوی موسی و شبان را با همکاری جلال ذوالفنون و بهزاد فروهری، شعر و عرفان را با همکاری نوازندگان مرکز حفظ و اشاعه موسیقی سنتی ایران و گروه مولانا به سرپرستی جلیل عندلیبی، آلبوم سخن عشق باهمکاری گروه تنبور شمس و مرا عاشق را با همکاری گروه عارف به سرپرستی پرویز مشکاتیان تهیه کرد.
او در سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۴ از فعالیت خود کاست و به روشهای مختلف مشغول تدریس موسیقی و ردیفهای آوازی به علاقهمندان گردید.
از سال ۱۳۶۴ به بعد با همکاری گروههای موسیقی ایرانی کارهای زیبایی را به بازار موسیقی عرفانی و اصیل ایرانی عرضه ساخت که از درخشانترین این آثار میتوان شورانگیز با همکاری حسین علیزاده، گل صد برگ و آتش در نیستان با همکاری جلال ذوالفنون، کنسرت اساتید با همکاری گروه اساتید (گروه فرامرز پایور) و بیقرار با همکاری گروه جلیل عندلیبی را نام برد.
شهرام ناظری طی فعالیت هنری خود برای اجرای کنسرتهای موسیقی اصیل ایرانی و عرفانی سفرهای بیشماری به کشورهای آسیایی، اروپایی و آمریکا داشتهاست و در فستیوالهای جهانی نیز حضور یافتهاست.
وی درسالهای اخیر در کنسرتهای داخلی که زحمات اجرای آنها به دلیل کمبود امکانات و مشکلات پیش رو، زیاد است، حضور بیشتری داشتهاست. وی در جشنواره موسیقی فجر درسال ۱۳۸۰، به همراه فرزندش حافظ ناظری، شرکت کرد و جایزه اول این فستیوال را به عنوان بهترین خواننده موسیقی اصیل ایرانی را به دست آورد. وی جایزه مخصوص هیئت داوران را نیز از جشنواره مهر دریافت داشتهاست.
شهرام ناظری، در سفری که مهرماه ۱۳۸۶ به فرانسه داشت، نشان شوالیه ادب و هنر (Chevalier des Arts et Lettres) را از سوی دولت فرانسه دریافت کرد[نیازمند منبع]. این نشان بالاترین نشان فرهنگی فرانسهاست و پاسداشتی است از طرف دولت فرانسه به هنرمندانی که تلاش ویژهای در اعتلای فرهنگ و هنر انجام میدهند. وی از طرف مجمع آسیاسوسیتی به عنوان هنرمند برتر آسیا انتخاب و از طرف بان کیمون دبیر کل سازمان ملل متحد تقدیر ویژه شد[نیازمند منبع]. وی همچنین در سال ۱۹۹۸ میلادی جایزه بهترین موسیقی عرفانی جهان را در مراکش کسب نمود[نیازمند منبع].
[ویرایش] آثار منتشر شده
- مثنوی موسی و شبان - مثنوی مولانا جلال الدین بلخی - ۱۳۵۸
- صدای سخن عشق (از صدای سخن عشق) - موسبقی عرفانی ایران - گروه نتبور شمس - سرپرست گروه: علی ناظری - ۱۳۵۸
- شعروعرفان (بنمای رخ) - سرپرست: جلیل عندلیبی - اجرا: گروه مولانا - مرداد ۶۳
- یادگار دوست - اثری از کامبیز روشن روان - به مناسبت هشتصدمین سالگرد تولد مولانا جلال الدین محمد بلخی - ارکستر سمفونیک ۱۳۶۴
- سخن تازه -آهنگساز و سرپرست اجرا: مهدی آذرسینا -اجرا و ضلط در سال ۱۳۶۷
- شورانگیز - آهنگساز و سرپرست گروه: حسین علیزاده - گروه شیدا و عارف - تالار وحدت تابستان ۱۳۶۷
- کنسرت اساتید موسیقی ایران - سرپرست گروه: فرامرز پایور - پاییز ۱۳۶۸
- گل صدبرگ - به یاد هشتصدمین سال تولد مولانا - موسبقی عرفانی ایران - همنوازی سه تار - سرپرست گروه: جلال ذوالفنون - ۱۳۶۰
- آتش در نیستان (آتشی در نیستان) - همنوازی سه تار - سرپرست گروه: جلال ذوالفنون - سال انتشار ۱۳۶۷ - نوار و لوح فشرده این آلبوم کمی متفاوت است
- چشم به راه - آهنگساز: عطا جنگوک - گروه شهرآشوب - اردیبشت ۱۳۷۰
- کنسرتی دیگر (ساز و آواز) - داریوش طلایی - سال انتشار بهار ۷۲
- دل شیدا (اصفهان) - گروه اساتید موسیقی ایران - سرپرست گروه: استاد فرامرز پایور - زمستان ۱۳۷۱
- کیش مهر - تصنیفهای ایرانی - آهنگساز و سرپرست گروه: جلیل عندلیبی
- حیرانی - موسبقی عرفانی ایران - گروه نتبور شمس - سرپرست گروه و آهنگساز: کیخسرو پورناظری
- لیلی و مجنون - موسبقی سنتی - گروه اساتید - سرپرست گروه: استاد فرامرز پایور - ضبط ۱۳۶۸
- ساز نو آواز نو - گروه دستان - حمید متبسم - راست پنجگاه
- کنسرت ۷۷ (۹۸s Concert) - کامکارها شهرام ناظری - گرامیداشت یادروز حافظ- شیراز ۲۰ مهر ۱۳۷۷
- کنسرت کامکارها - مجموعه ورزشی انقلاب - مدیر هنری گروه و سرپرست: هوشنگ کامکار - تابستان ۷۶
- سفر به دیگر سو (خط سوم) - یادواره شمس تبریزی - گروه دستان - کنسرت واشینگتون ۱۹۹۸
- غم زیبا - آهنگساز و سرپرست ارکستر: مسعود شناسا - بهار ۸۲
- لولیان - گروه دستان - آهنگ سازی و تنظیم قطعات: حمید متبسم
- مولویه (شور رومی) - آهنگساز: حافظ ناطری ۲۰۰۷ - ضبط شده در سال ۲۰۰۱
- یکسری نوار به نام چاووش از شماره ۱ تا ۱۰ که در اکثر آنها همکاری دارد حتب اگر نخوانده باشد نقشی داشتهاست
- چاوش ۳ - گروه شیدا - سرپرست گروه: حسین علیزاده
- چاوش ۴ - گروه شیدا و عارف - موسبقی ملی ایران - کانون فرهنگی و هنری
- چاوش ۷ - گروه شیدا و عارف - به مناسبت سالگرد انقالب - محمد رضا شجریان شهرام ناظری
- چاوش ۸ (موسبقی اصیل ایرانی)- گروه شیدا - سرپرست: محمد رضا لطفی - کانون فرهنگی و هنری چاوش - شهرام ناظری سیما بینا
[ویرایش] آثار منتشر شده تنها در اروپا
- نوروز (ایران کردستان) - سرپرست گروه: حسین علیزاده - اجرا ۱۹۹۰ آلمان - انتشار ۱۹۹۵- شرکت:World network
- بیعت با مولوی (Homage to Molavi_Rumi): شهرام ناظری و گروه دستان - Through Eternity - Persian devotional music
[ویرایش] آثار منتشر نشده
- مرکب خوانی (راست پنجگاه) - به علت عدم دریافت مجوز ضبط نشده
- کنسرت دستگاه نوا و اصفهان کاخ سعد آباد - شهریور ۸۰ - آماده انتشار - تصویری
- کنسرت گروه عارف در تالار وزارت کشور ۱۳۸۳- عدم دریافت مجوز
- آلبوم دود دل - آماده انتشار
- آلبوم «The Book of Austerity» _ عدم دریافت مجوز
- کنسرت پائیز 87 برای بزرگداشت نیما یوشیج در استان مازندران
- مناجاتهای ناظری - شامل ۵ نوار که بعضا قبل از اذان از رادیو پخش میشود و فاقد موسیقی قابل توجهی میباشد
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:46 توسط سودابه یوسفی
|
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:10 توسط سودابه یوسفی
|
نام باران را نیاور پیش چشمان ترم
لحظه ای بنگربه چشمان پرازخاکسترم
چشمانم بسته به تقدیر و باز به آسمان بود.دلم را رویایی شیرین گرفته بود. چشمانم غم را باور نمی کرد و به هرچه میدید میخندید.
راه رفتنم به رقص می مانست و رویا دیدنم تمامی نداشت.خداوند دروازه های خوشبختی را به رویم گشوده بود و من سبکبال به هرسو می رفتم فقط به یک چیز می اندیشیدم
ـ شیرینی اش را بیشتر کنم ـ
غافل از اینکه شیرینی زیاد دل آدم را میزند و رویاها را نیمه کاره می گذارد
و رویایم نیمه کاره ماند ـ به همین سادگی -
میدانم اکنون که اشکهایم از گونه هایم سرازیر است نه از شیرینی رویاهایی است که دیده ام نه از شوری کابوسهایم....
- از تلخی لحظاتی است که خود را در یکقدمی خوشبختی دیده ام و فرسنگها با من فاصله داشته
ـ خدایا بنده ای به امیدواری من داشته ای؟!
امروز ابرهای آسمانت در باریدن به توانمندی چشمانم نیست.نگاه میکنم به قلمی که در دست و دفتری که در آغوش گرفته ام۰
گوش سپرده به باران و سر سپرده به تقدیر ـ اشک می ریزم ـ
کاش میدانستم چرا !! برای اینکه دلم سبک شود و سرم سنگین؟ یا برای آنکه روحم را از قید و بند جسمم رها کنم!
یا با آسمانت که سر سرسبزی زمینت را دارد وجود خالی از محبتم را با اشک شستشو دهم؟
خداکند این اشکها ثمری برای نجات روحم داشته باشد....
ـ کیست آنکه دعای بیچارگان مضطر را اجابت کند!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:14 توسط سودابه یوسفی
|
جمعه 30 مرداد ماه سال 1388 ساعت 15:20
دکتر عبدالکریم سروش از برجستهترین چهرههای روشنفکری دینی بعد از انقلاب اسلامی است. او چندی پیش در یک جلسهی سخنرانی در دانشگاه استکهلم به مسائل سیاسی روز ایران پرداخت و سپس به پرسش حاضران پاسخ داد. آنچه میخوانید، متن کامل سخنان دکتر سروش در این جلسه است که به نقل از سایت «روشن نیوز» منتشر میشود.
دکتر سروش در تاریخ 28 مرداد در دانشگاه استکهلم سخنرانی کرد. وی در این سخنرانی ابتدا به تفسیر دو بیت از سعدی پرداخته و در آن ضمن برشمردن حقوق مردم نسبت به حکومت به تبیین و باز تعریف مفاهیم دموکراتیک جدید میپردازد. وی در ادامه بیان میدارد که به نظر وی، نظریه ولایت فقیه یک نظریه غیر اخلاقی است که در طی آن تکلیف مداری به جای حق مداری مینشیند و حق مردم پایمال میشود، و اگر چه تکلیف و حق باید در کنار هم ادا شوند، اما اینکه چگونه این دو در قانون دست به دست هم بدهند و در کنار هم سازش داشته باشند، از هنرمندی و حسن تدبیر قانوننگاران و حقوقدانان است. متن کامل این سخنرانی که توسط روشن نیوز (خبرگزاری روشنفکران ایران) از نوار پیاده شده، به مخاطبان گرامی «موج سبز آزادی» تقدیم میشود.
شاهی که پاس رعیت نگاه می دارد
سخنرانی عبدالکریم سروش در استکهلم
به نام خداوند
سلام عرض می کنم. حقیقتا خشنودم از اینکه توفیق و کامیابی یافتهام که هموطنان گرامی را در این دیار، در کشور سوئد ببینم. بار اول است که من به این ملک پا میگذارم و گمان میکنم که بار اول است که دوستان حاضر را ملاقات میکنم، و به یاد ندارم که قبلا هیچ یک از دوستان را دیده باشم. علی ای حال مایه خشنودی و خوشحالی مضاعف است.
در ایام تاریکی زندگی میکنیم و وطن ما دچار بحران عمیقی شده است.و همه ما میاندیشیم که راه برون شو از این بحران چیست؟و چگونه میتوان نقبی به روشنایی زد.
من بنا نیست که به تفصیل در اینجا سخن بگویم، بر سبیل مقدمه نکتههایی را ذکر میکنم تا بعد نوبت به دوستان گرامی برسد و از یکدیگر بیاموزیم. فرصت کمی را به سخنرانی خواهم گذراند. هنگامی که میآمدم، با خودم فکر میکردم که از کجا آغاز کنم که هم قدیم باشد، هم جدید باشد و هم روشنگر مسائلی که ما در عرصه قدرت و سیاست و عدالت با آن درگیر و مواجهیم.
به یاد داستان ملاقات سعدی و ابا قاآن در تبریز افتادم. سعدی نقل میکند که در آنجا به دیدار آن پادشاه مغول شتافت و پادشاه مغول از او خواست که او را موعظهای بکند. سعدی نقل میکند که چند جملهای بر سبیل موعظه گفتم و در پایان این دو بیت را برای او خواندم:
شهی که پاس رعیت نگاه میدارد
حلال باد خراجش که مزد چوپانیست
وگرنه راعی خلق است زهر مارش باد
که هرچه میخورد او جزیت مسلمانیست
من درباره این دو بیت شعر خیلی فکر کردم و سال هاست که دارم فکر میکنم و گمان میکنم که یک کتاب کامل درباره این دو بیت میتوان نوشت. نه این که این دو بیت اینهمه پر مایه و پر مغز باشد که یک کتاب معانی از او بیرون بیاید، بلکه چون وقتی که معانی این دو بیت را با مفاهیم جدید مقایسه میکنیم، در باب قدرت، مفهوم سیاست، سلطنت، شهروندی، رعیت، حقوق، حلال، حرام، تکلیف... آنگاه است که در این مقایسه دهها نکته بکر قابل استخراج است. و به خوبی میتوان دریافت که جهانیان یا بگوییم ایرانیان در گذشته کجا ایستاده بودند و نسبت به قدرت، رعیت و امثال آنها چه میاندیشیدند، انتظارشان از ریاست و سیاست و حکومت چه بود، خودشان را نسبت به حاکم در چه جایگاهی میدیدند، از او چه انتظاری داشتند و امروز ما به کجا رسیدهایم یا جهان به کجا رسیده است. و در این مقولات به چه میاندیشد و بعد بر اساس این مقایسه قیاس بگیریم که حکومت کنونی ما در کجا ایستاده است؟ این سوی جهان مدرن یا آن سوی جهان مدرن؟ یک آمیزه التقاطی از مفاهیمی که بعضا جدیدند و بعضا قدیماند و احیانا ناسازگار با همدیگرند و لذا در عمل فتور، خطا، لغزش، انحراف و ناکامی به بار میآورد.
ببینید، این شعر سعدی را اگر نگاه کنید، چندین مفهوم فربه در او نشسته است: یکی مفهوم شاه و مفهوم سلطنت است. "شهی که پاس رعیت نگاه میدارد". دومین مفهوم پاس نگاه داشتن است، حرمت نهادن است، کسب رضایت کردن است، سومی مفهوم رعیت است در مقابل شاه. در بیت دوم سخن از حلال و حرام میرود و مفهوم خراج یعنی مالیاتی که سلطان میگیرد و حلال بودن یا حرام بودن او و بعد دو معنای دیگر: یکی چوپانی است، یعنی سلطان به منزله چوپان و دوم اینکه این چوپان مزد چوپانی خود را میگیرد؛ که خواهم گفت که این تکه از این بیت در واقع میتواند ترجمه به مدرنترین مفاهیم در مورد حکومت بشود. بقیهاش شاید مفاهیمی است که دورانشان سپری شده است و تئوریهای سیاست جدید از آنها در گذشتهاند و مفاهیم دیگری را به جای آنها نشاندهاند. اما مزد چوپانی چیزی است که قابل تامل است، به قراری که خواهم گفت.
شهی که مزد رعیت نگاه میدارد
حلال باد خراجش که مزد چوپانیست
اما اگر رعایت خلق را نمیکند، کلمه خلق هم در اینجا یک کلمه مهم است. سعدی در دورانی سخن میگوید که مفهوم ملت هنوز خلق نشده، مفهوم دولت یا کشور و مفهوم شهروندی و بسیاری چیزهای دیگر هنوز پدید نیامده بود. اما مفهوم خلق یا خلایق یا مردم یا اقوام به طور مبهم به کار میرفت. در ادامه میگوید:
اگر نه راعی خلق است زهر مارش باد
که هر چه میخورد او جزیت مسلمانیست
در اینجا هم باز دو مفهوم وجود دارد: یکی مفهوم جزیه است، یکی مفهوم مسلمانی است. مفهوم جزیه همانطور که میدانید در فقه اسلامی مطرح است و طبق آن مسلمانان مالیاتی را به حکومت میپردازند. کسانی که غیر مسلماناند و جزء اقلیتهای رسمی دینی به شمار میروند، زکات نمیدهند، اما مالیات دیگری میدهند که نام آن مالیات جزیه است. و اقلیتهای دینی در یک حکومت اسلامی، بنا بر آنچه که در فقه آمده است، پارهای از وظایف را ندارند. یعنی مثلا اگر جنگی پیش بیاید، از آنها سرباز نمیگیرند، و بعضی تکالیف را هم ندارند و در مقابل مالیاتی که میدهند، مالیاتی است که مقدار معینی ندارد. با تفاهمی که با دولتها میکنند، مالیات میدهند. در حالی که مسلمان ها مالیات معینی دارند با نام زکات که باید به حکومت بپردازند. اما از مسلمانها جزیه گرفتن امری ناشناخته است. یعنی در فقه ما چنین چیزی نداریم و از مسلمان جزیه گرفتن مثل این است که مسلمانها را کافر به حساب بیاورید و بعد از آنها جزیه بگیرید یا مالیات مضاعف گیرید که هر دو حرام اندر حرام است. لذا سعدی یک چنین مفهوم متناقضی را به کار برده، برای اینکه آن حرمت را به نحو برجستهای نشان بدهد.
حالا این دو بیت را با این تعبیری که من به کار بردم، در نظر بگیرید و ببینید در مقابل آن ما چه مفاهیمی داریم. سعدی در این دو بیت نه کلمه حق را به کار برده و نه کلمه تکلیف. یک کلمه ای به نام پاس رعیت، یعنی حرمت نهادن به رعیت به کار برده است و یک جا هم کلمهای را به نام رعایت رعیت به کار برده است. حالا مقصود او رعایت چه چیز رعیت بوده است؟ امروز برای ما مفهوم این است که بگوییم رعایت حقوق مردم، ولی این مفهوم هنوز آفریده نشده بود. اینکه پادشاه باید رعایت حال مردم را بکند، در همین حد از ابهام باقی مانده بود. اینکه رعایت حقوق پادشاه بر آنها واجب است، نکتهای نیست که در شعر سعدی به چشم بخورد و در واقع در تئوریهای سیاسی گذشته وجود ندارد و سعدی سخنگوی آنهاست.
حالا اگر منظور از حرمت نگه داشتن تعارف باشد، یعنی به معنای احترام گذاشتن به مردم باشد، یک چیز است؛ اما اگر حرمت حقوق آنها باشد، مفهوم دیگری است. ولو اینکه باز میبینید از شعر سعدی غائب است، برای آنکه اصلا از تئوریهای آن موقع غائب بوده است، و لذا در ادبیات زمانه هم انعکاس نمییافته است. به همین دلیل اگر شما از سعدی بپرسید که پادشاهی را که دعوت به عدالت میکنی، دعوت به پاس داشتن احوال رعیت میکنی، از او میخواهی که چه بکند تا تو او را بپسندی و او را مقبول بشماری، همان میشود که در بوستان آورده است:
توبر تخت سلطانی خویش باش
به اخلاق پاکیزه درویش باش
ما هیچ با سلطنت تو کاری نداریم، تو بنشین و سلطنت کن، به معنای قوی کلمه، یعنی واقعا امر و نهی کن، تمام قوا و اختیارات و اقتدارات در مشت تو باشد؛ ولی متواضع باش، درویش باش، عادل باش، پاکیزه خصال باش، با مردم بدرفتاری نکن، تندی نکن، درشتی نکن، سلب حقوق نکن و به مردم ترحم کن. این حداکثر سخنی است که شما از سعدی میتوانید بشنوید. یعنی از تئوریهای آن دوران بود.
اما شما اگر عبور کنید به روزگار حاضر، همه شما نیکتر از من میدانید و بحمدالله جمع حاضر جمع فرهیختهای است و حاجت به توضیحات بسیار نیست. در دنیای معاصر مفهوم سلطنت، به معنایی که در گذشته بود، پاک رخت بربسته است. نمیگویم که از جهان حذف شده است، ولی در تئوریهای جهان مدرن جایی ندارد. اگر هم سلطنتی در بعضی جاها مثل همین سوئد وجود داشته باشد، آنقدر ضعیف شده است و آنقدر سلب اختیارات از او شده است که تقریبا محلی از ارعاب ندارد، فقط یک جنبه نمادین دارد و حاکی از سنتی است که در گذشته وجود داشته است و نقش چندانی در امر اقتدار و اختیارات سیاسی ندارد.
دوم مفهوم رعیت است. در مقابل سلطان قبلا مفهوم رعیت بود و حالا مفهوم شهروندی را داریم و بر مفهوم شهروندی، مفهوم دموکراسی هم بنا میشود که هم مبنای اوست و هم محدودیت اوست.
من در پرینستون که درس میدادم، از شاگردانم پرسیدم که دموکراسی را تعریف کنید. دانشجویان مقطع دکتری بودند، گفتند که حکومت مردم بر مردم است. گفتم که این مردم چه کسانی هستند؟ و بالاخره با دو تا گفتوگو به این رسیدیم که منظور از مردم، شهروندان است و نه مردم، چون همه مردمی که در یک کشور زندگی میکنند، رای نمیدهند، انتخاب نمیکنند و انتخاب هم نمیشوند، مگر اینکه شهروند باشند. لذا حکومت مردم بر مردم مفهوم مبهمی است و دقیقش حکومت شهروند بر شهروند است. لذا مفهوم شهروند که با مفهومnation state زاده شده است، یک مفهوم مدرنی است و به جای رعیت در گذشته نشسته است. مردم رعایای یک سلطان نیستند و بلکه شهروندان یک شهر یا یک مملکت یا یک nation state هستند، و این مفهوم شهروندی یک حقوقی را با خودش میآورد که ما به آن ها میگوییم حقوق دموکراتیک و یکی از آنها هم همین است که انتخابکنندگان حاکماند و حاکم بر وفق یک قرارداد میتواند رفتار بکند و اگر از آن قرارداد هم تخلف کرد، میتواند بر افتد. به تعبیر پوپر که همه شما آشنا هستید، دموکراسی در نصب چندان تجلی پیدا نمیکند که در عزل؛ یعنی اگر شهروندان بتوانند حاکمان را به طریق دموکراتیک عزل بکنند، آنجاست که میتوان فهمید که یک دموکراسی واقعی برقرار شده است. چون ممکن است کسی با انتخاب مردم روی کرسی سیاست بنشیند و بعد همه کانالهای دموکراتیک را ببندد و بعد به مردم بگوید که چه خبر است، شما خودتان من را انتخاب کردهاید. این برای برقراری دموکراسی کافی نیست، بلکه تحقق دموکراسی زمانی است که اگر شهروندان او را نخواستند، بتوانند او را پایین بیاورند و از حقوقشان به شیوههای دموکراتیک برای عزل او استفاده کنند.
میرسیم به نیم بیت دوم که میگوید که:
حلال باد خراجش که مزد چوپانیست
من اینجا کلمه مزد را مهم میدانم و ممکن است منظور سعدی این نباشد که من میگویم و من هم نمیخواهم که این را از دل سخنان او در بیاورم، اما چون تناسبی دارد با مفاهیم و مضامینی که خودمان امروز به کار میبریم، گمان میکنم که آن را در اینجا میتوان به کار گرفت.
در تئوریهای جدید، به هر حال حاکمان وکلای مردماند، یعنی منصوبین مردم هستند و باید برای مردم کار کنند و حقیقتا مثل یک کارمند باید مزد بگیرند.همینطور هم هست. برخلاف گذشته که سلطانی بود و خزانهای داشت و بعد هم به جایی لشکر میکشید و غارتی میکرد و میآورد و خزانه را پر میکرد و بعد خراج های سنگین به اطراف مملکت میبست و از آنها پولها جمع میکرد و به این میبخشید و به او میبخشید و اصلا خود را محتاج مردم نمیدانست و مردم را محتاج خود میدانست و به آن ها لطفی میکرد و عطوفتی میکرد، در حال حاضر یک کسی که برگزیده میشود به سمت ریاست جمهوری یا هر سمت دیگری، در واقع استخدام میشود و از مردم مزد میگیرد، مردم او را اجیر کردهاند و مزد چوپانی یا مزد کارمندی او را میپردازند. وقتی هم که مردم از او رضایت نداشتند، قرارداد فسخ میشود و باید او را از کارمندی عزل کنند و باید مزدی و حقوقی هم به او نپردازند. سعدی میگوید که:
تا عهد تو در بستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان ها
یک جایی میرسد که میشود پیمان را نقض کرد و آن وقتی است که طرف پیمان به پیمان خود وفادار نماند. لذا مزدی هم در کار نخواهد بود و نوبت بازنشستگی یا عزل آن کارمند خواهد رسید.
این مفهوم، مفهوم خیلی مدرنی است.که مفهوم چوپانی را کنار بگذاریم، مفهوم سلطنت را کنار بگذاریم. اینها همه برود، اما اینکه حاکم - هرکسی میخواهد باشد - کارمند مردم است، استخدام شده توسط مردم است و مردم حق دارند که او را استخدام کنند و به او اجرت بپردازند، مزد بپردازند، طی یک قراردادی که میبندند با او، از او کار بخواهند، کار درست و اگر کار نکرد، مزد او را قطع بکنند و شغلش را از او بگیرند؛ این مفهوم سیاست و ریاست در دوران جدید است که البته یک پشتوانه تئوریک بسیار ستبری دارد. از وقتی که بحث حقوق طبیعی انسان آغاز شد که طبق آن آدمیان به خودی خود، به محض اینکه انساناند، یک رشته حقوق را دارند، از آن موقع بذرهای این مطلب کاشته شد و امروز به میوه نشسته است و خود ما هم با میوههای آن آشناییم و گاهی هم از میوههای آن چیدهایم و خوردهایم.
این مفهوم یکپارچه بر مفهوم حق بنا شده است، نه اینکه تکلیف در اینجا نباشد. اما حقوق مردم یک کسی به نام حاکم را مکلف میکند که وظایفش را نسبت به مردم انجام بدهد و حقوق مردم به آنها اختیار و اقتدار میدهد که اگر حاکم به تکالیف خود عمل نکرد، او را عزل کنند. یک چنین معنای خیلی عظیمی در اینجا هست. ما امروز از فرط نزدیکی با این مفهوم و از فرط اینکه در آن غوطه میخوریم، گاهی اهمیت آن را آنچنان که باید نمیشناسیم. ولی به گمان من کشف حقوق از کشف الکتریسیته مقام بالاتری دارد. چون با زندگی مردم در جهان جدید بیش از هر چیزی سرو کار دارد و تاثیر دارد و نقشآفرین است. حالا یک نگاه خیلی سادهای هم بکنیم به این وضعیت در کشور خودمان و بنده سخنم را به پایان ببرم تا نوبت شما برسد.
ببینیم در کشور ما چه اتفاقی افتاده و به لحاظ تئوریک آرایش نهادها چگونه است و از چه مفاهیم تئوریکی اینها تغذیه میکنند. برای اینکه در امور انسانی و در علوم انسانی، نهادها از تئوریها تغذیه میکنند. اگر که آن تئوریها در آنها حاضر نباشند و پشت آنها نباشند، آنها یک جسد بیجاناند، یک کالبد بیروحاند و معنی ندارند. همه شما مثال ماکس وبر را به یاد دارید که میگفت که "رای دادن، انداختن برگهای در صندوقی نیست" هزار جور صندوق میشود درست کرد و در آن برگه انداخت؛ اینکه رای دادن نیست. بلکه یک رشته مفاهیم کلان لازم داریم که وقتی که آنها بودند در یک جامعهای، آنگاه انداختن برگه کاغذی در صندوقی، معنای آن رای دادن میشود و بعد بر آن آثار عظیمی مترتب میشود. کسی پایین میآید، کسی بالا میرود، سیاستهایی عوض میشود، اما نفس اینکه شما یک برگه کاغذی را در یک صندوقی بیندازید، هیچ معنای ویژهای ندارد، بلکه یک بازی عبث است.
من به یاد دارم که یک وقتی با یک دوستی صحبت میکردیم و میگفت که حرف زدن کافی نیست و باید عمل کرد و ... گفتیم دوست گرامی، تند نرو، بله همه موافقیم که باید عمل کرد. ولی عمل باید یک جسدی باشد که یک جانی در اوست؛ و الا صرف عمل و ظاهر فیزیکی او مطلوبیتی ندارد. گفتم اتفاقا چون ما درباره یک سری از مسائل حرف به اندازه کافی نزدیم، گفتوگو به اندازه کافی نکردیم، معانی را روشن نکردیم، از آنجاست که داریم زیان میبینیم. اگر آنها را روشن بکنیم، جلوی پارهای از زیانها گرفته میشود، جلوی پارهای از هدر رفتن انرژیها گرفته میشود، کارها معنیدار میشوند، هدفدار میشوند، هرچیزی در جای خودش مینشیند.
خیلی از چیزها هستند که تا زمانی که معنای آنها حاضر نباشد، خودشان حاضر نمیشوند. این بر خلاف امور در طبیعت است. حتی زمانی که مردم نمیدانستند رعد و برق چرا رخ میدهد و چگونه تخلیه الکتریکی ابرها باعث رعد و برق میشود، مردم نمیدانستند اما بالاخره تخلیه الکتریکی انجام میشد. یعنی طبیعت تابع اندیشه مردم نبود. ولی امور انسانی اینگونه نیست. اگر ما ندانیم آزادی چیست، هیچ وقت آزادی پدید نمیآید. ما نمیتوانیم بگوییم یک جامعهای آزاد است ولی مردم آن جامعه نمیدانند آزادی چیست. یک چنین چیزی محال است. محال صد در صد است. فقط وقتی که مردم بدانند آزادی چیست، آنگاه آزادی پیدا میشود. پیدایش این حقیقت تابع درک آن حقیقت است. این بر خلاف اموری است که در طبیعت میگذرد. پیدایش الکتریسیته تابع درک کسی نبود، الکتریسیته در باطن اشیا هست. تا یک وقتی نمیشناختند، بعدا هم شناختند. خیلی چیزها هم الان در طبیعت هست که وجود دارد ولی ما نمیشناسیم و بعدها پیدا میشوند. این اجسام همه ساختمان اتمی داشتند، تا چند قرن قبل کسی چیزی نمیدانست ولی اتمها سر جایشان بودند. ولی مفاهیم در علوم انسانی اینگونه نیست. اگر شما یک تکه کاغذ را پول نشمارید که اصلا دیگه پول نیست. شما نمیتوانید بگویید من در خانه یک اسکناس برای خودم چاپ کردهام، فقط به درد خودتان میخورد. این را جامعه باید به پول بودن بشناسد تا بتوانید خرجش کنید. شما نمیتوانید بگویید یک جامعهای دموکرات است اما مردم آن نمیدانند دموکراسی چیست. این معنی ندارد. دموکراسی وقتی حاضر میشود که مفهوم آن در ذهن حاضر شده باشد. و این در عالم انسانی یک نکته خیلی مهمی است.
شما ببینید در جامعه ما چه اتفاقی افتاده است.انقلابی صورت گرفت که به نظر بنده انقلاب حقی بود. به هر حال "آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت". بیخودی که انقلاب نشد. بیخودی که مردم شورش نکردند. به هر حال مشکلاتی بود در جامعه قبل از انقلاب، و دوستان ما اینجا خیلیها کاملا به یاد دارند. دشواریهایی که بود، تنگناهایی که بود از قبیل تنگناهای اقتصادی، تنگناهای امنیتی و غارتگری که در سطح جامعه وجود داشت. عرض میشود که تنگناهایی که بر مردم تحمیل میشد، و اینکه بالاخره ناگهان مردم یکپارچه برخاستند و این انقلاب صورت گرفت. البته اگراز من میپرسید، هیچ انقلابی همهجانبه نیست. معمولا یکی دو تا هدف دارد. انقلاب اسلامی ایران هم یک هدفش برانداختن نظام شاه بود، یک هدف دیگر را هم رهبر انقلاب یعنی آیتالله خمینی تعیین کرد، این بود که احکام اسلامی اجرا بشود. خوب البته نظام شاه برافتاد، ولی احکام اسلام اجرا شد یا نشد سخنی است که بعدا باید گفته شود و اکنون راجع به آنها سخنی نمیگویم. یک حکومتی سر کار آمد و قانون اساسی نوشت، و قانون اساسی از مفاهیم مدرن است.
ما از زمان مشروطه به هر حال قانون اساسی داشتیم، عمل نمیشد ولی مملکت بنا به فرض مطابق اراده حاکم یا سلطان اداره نمیشد؛ قانون اساسی داشت، نظمی داشت، ساختاری داشت. در حکومت پس از انقلاب تفکیک قوا به رسمیت شناخته شد و قوای قضائیه، مقننه ومجریه که باز یک مفهوم مدرن است، مهم است از ارکان دموکراسی است که قدرت مجتمع در دست یک قدرت و یک مرکز نباشد. قدرت پخش شود شکسته شود، این از اصول مشروعیت نظام است.و هم از مبانی دموکراتیک بودن نظام است. خوب این هم در قانون اساسی به رسمیت شناخته شد و بسی چیزهای دیگر که پارهای از آنها برپایه اندیشههای مدرن و پارهای هم بر پایه اندیشههای فقهی، و بالاخره یک قانون اساسی نوشته شد. و البته یک ایده هم در آنجا آمد به نام ولایت فقیه که به گمان بنده، صرف نظر از هرگونه وصف دیگری که بخواهیم برای او بگوییم، یک نظریه غیر اخلاقی است. در اینکه این نظریه ناکارآمد است، استبدادی است، اینها به جای خودش، حقیقتا یک نظریه غیر اخلاقی است. این نظریه هم آن روزها در آن شور انقلابی مطرح شد و مخالفان و موافقانی داشت.به هر صورت در قانون اساسی گنجانده شد.
خوب، اما نهادهایی بر وفق این قوانین شکل گرفت. یکی از آنها نهاد انتخابات بود. این نهاد انتخابات که همه ما به اهمیت آن واقفیم، نهادی است که صد در صد مبتنی بر حقوق مردم است؛ حقوقی که نمیتوان از آنها سلب کرد. حتی اگر کسی زندانی باشد، کسی نمیتواند حق رای دادن را از او سلب کند. حتی اگر کسی مریض است و در بیمارستان است و هر حال و احوال دیگری که دارد، ولی این یکی از چیزهایی است که حتما با او همراه است و غیر قابل سلب و تعرض است. این در کشور ما به نحو جدی پدیدار شد و گل کرد، البته به نحو نسبی، انتخابات فراوانی ما در کشور داشتیم به طوری که حاکمان ما ادعا میکنند ما سی انتخابات را در کشور داشتهایم، با فراز و نشیبهایی که داشته است.
ولی از همان ابتدا پیدا بود که ایده ولایت که مبتنی بر حقوق مردم نیست، بلکه مبتنی بر مفهومی به نام خواجگی و سروری است، این با انتخابات چندان سازگاری ندارد. یعنی ما درترتیب قانون اساسیمان یک جمع ناسازگاری بین حق و تکلیف پدید آوردیم. این آن معما یا سر حل ناشده ای است که در قانون اساسی ما و آن استخوان لای زخمی است که در آنجا وجود دارد و همیشه این مجموعه را بیمار نگه میدارد. چرا؟ ببینید، نه حق چیزی است که ما آن را کنار بگذاریم، نه تکلیف چیزی است که ما آن را کنار بگذاریم. اما توازن برقرار کردن میان این دو، هنر یک قانوننویس است، هنر یک حقوقدان و یک حقوقشناس است و هنر حسن مدیریت و قدرت تدبیر یک مملکت است. یک کارشناسی عمیق سیاسی و حقوقی نیاز دارد، و دقیقا این توازن در قانون اساسی ما به هم خورد. پارههایی از آن بر مبنای حقوق نوشته شده، با نگاهی به موازین دولت های مدرن، و پارههایی از آن هم بر مبنای سلطان و رعیت و با بهرهگیری از اندیشههای ماقبل مدرن نوشته شده است؛ و این تلفیق هیچ گاه تلفیق کامیابی نبوده است. هرچه که ما در دوران اولیه این انقلاب دورتر شدهایم، این شکاف افزونتر شده است. نه فقط در تئوری، در عمل هم چنین شده است. چون اینها چیزهایی بود که باید به عمل میپیوست.
من چند سال پیش یک سخنرانی که در آلمان داشتم به یاد دارم که در آنجا گفتم که حکومت ما بالاخره باید یک فکری برای انتخابات بکند. این انتخابات که با این قوتی که دارد پیش میرود، با یکی از مهم ترین ارکان قانون اساسی در تضاد است. یا باید سر این را زیر آب بکنی، یا باید سر او را زیر آب بکنی. این دو تا نمیتوانند پا به پای هم پیش بروند. یا انتخابات باید از انتخابات بودن بیفتد، چون ببینید تعریف انتخابات یا دموکراسی چیست؟ یک تعریف خیلی ساده که میگویند: روشهای معین برای رسیدن به نتایج نامعین. یعنی نباید بدانید که از داخل این صندوق چه بیرون میآید. اما اگر شما بخواهید روشهای معین را برای رسیدن به نتایج معین به کار بگیرید که آن هم از پیش معلوم شده، این چه انتخاباتی است؟ این چه دموکراسی است؟ اگر شما نمیخواهید تن به انتخابات بدهید و همچنین به آن نتایج نامعین، خوب باید انتخابات را یک جوری مچاله کنید، یک جوری درش دخالت بکنید، از حقیقت بودن بیندازید، نگذارید کمیسیون واقعی خودش را داشته باشد تا شما به مقصود مرادتان برسید. اما اگر انتخابات باشکوهی میخواهید برقرار بکنید و به دنیا هم بفروشید و بگویید کشوری است آزاد و مردمش آزادانه انتخاب میکنند و همان کسی که انتخاب میکنند بر سریر قدرت مینشیند، آن وقت در حقیقت باید از یک سری چیزهای دیگری دست بردارید؛ و این دو تا هر چه که مردم بیشتر حقوقشان را جدی میگیرند، هرچه که به آن مفهوم و جوهر انتخابات پی میبرند، هرچه که معنای حق اصالت بیشتر و استقرار بیشتر پیدا میکند، به نظر من مشکلآفرینتر میشود.
ما در عمق تئوری سیاسیمان و در جامعه و در قانون اساسیمان این نزاع بین حق و تکلیف را داریم که به شکل های مختلف ظهور میکند، گاهی اینجا و گاهی آنجا. اما ریشه اصلی و مهمش در آنجا قرار دارد. الان در قانون اساسی ما تکلیف در جامه ولایت ظهور کرده و مفهوم حق در جامه انتخابات است و شما میبینید که از اینها گاهی یکی دست در جیب دیگری میکند. برای اینکه دستش را از جیب او بیرون بیاورد، بالاخره یا او باید قبایش را در بیاورد، یا دست این یکی را باید ببرند؛ تا ببینیم آخر چه میشود!
+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 20:32 توسط سودابه یوسفی
|
امام محمد باقر از امیر المومنین (ع) روایت فرموده: هنگامی كه آیت الكرسی نازل شد رسول خدا (ص) فرمود آیه الكرسی آیه ای است كه از گنج عرش نازل شده و زمانی كه این آیه نازل گشت هر بتی كه در جهان بود با صورت به زمین خورد.
در این زمان ابلیس ترسید و به قومش گفت :"امشب حادثه ای بزرگ اتفاق افتاده است باشید تا من عالم را بگردم و خبر بیاورم.
ابلیس عالم را گشت تا به شهر مدینه رسید مردی را دید و از او سوال كرد: " دیشب چه حادثه ای اتفاق افتاد"
مرد گفت "رسول خدا فرمود:" آیه ای از گنج های عرش نازل شد كه بت های جهان به خاطر آن آیه همگی با صورت به زمین خوردند. ابلیس بعد از شنیدن حادثه به نزد قومش رفت و حادثه را به آن ها خبر داد.
============ =======
آیت الكرسی سید آیات قرآن
پیامبر به حضرت علی (ع) فرمود: " یا علی ! من سید عربم-مكه سید شهر هاست- كوه سینا سید همه كوه هاست- جبرئیل سید همه فرشتگان است – فرزندانت سید جوانان اهل بهشتند- قرآن سید همه كتاب هاست – بقره سید همه سوره های قرآن است – ودر بقره یك آیه است كه آن آیه 50كلمه دارد و هر كلمه 50 بركت دارد و آن آیت الكرسی است.
============ ========= ========= ==
پا داش كسی كه آیت الكرسی را زیاد می خواند
عبدالله بن عوف گفته است:" شبی خواب دیدم كه قیامت شده است و من را آوردند و حساب من را به آسانی بررسی كردند. آنگاه مرا به بهشت بردند و كاخ های زیادی به من نشان دادند. به من گفتند: درهای این كاخ را بشمار ؛ من هم شمردم 50 درب داشت.
بعد گفتند: خانه هایش را بشمار. دیدم 175 خانه بود. به من گفتند این خانه ها مال توست. آن قدر خوشحال شدم كه از خواب پریدم و خدا را شكر گفتم.
صبح كه شد نزد ابن سیرین رفتم و خواب را برایش تعریف كردم.
او گفت : معلوم است كه تو آیه الكرسی زیاد می خوانی. گفتم : بله ؛ همین طور است. ولی تو از كجا فهمیدی. گفت برای اینكه این آیه 50 كلمه و 175 حرف دارد. من از زیركی حافظه او تعجب كردم. آنگاه به من گفت : هر كه آیه الكرسی را بسیار بخواند سختی های مرگ بر او آسان می شود.
=========
داستان نزول
رسول اكرم (ص) فرمود: چون خدای متعال خواست سوره ی حمد و آیه های شهدالله (18و19 آل عمران) و قل اللهم (26-27آل عمران) و سوره توحید و آیه الكرسی را به زمین نازل كندهمگی به عرش الهی چنگ زدند در حالی كه بین آن ها و خداوند حجابی نبود.
سپس فرمودند : پروردگارا ما را به خانه پر گناه و به سوی كسانی كه عصیان و گناه می كنند می فرستی ؛ در حالی كه ما پاك و مطهر هستیم.
سپس خدای متعال فرمود :" به عزت و جلال خودم سوگند ، هیچ كس شما را بعد از نماز نخواند مگر این كه او را در مرتبه بالای قدس جای دهم كه از نعمت های آن استفاده كنند و در هر روز 70 بار به او با نظر رحكت خود بنگرم و در هر روز 70 حاجت او را برآورم هرچند كه بسیار گناه كرده باشد كه كمترین آن دعاها و حاجت ها و آمرزش گناهان باشد. او را از هر دشمنی پناه می دهم و برای پیروزی بر هر دشمنی یاریش می دهم و مانعی به جز مرگ برای بهشت رفتن او نباشد.( یعنی بعد از مرگ بلافاصله به بهشت می رود)
============ ========
آیت الكرسی برای حفظ چشم
بعد از هر نماز دستان را روی چشم بگذارید و بعد از خواندن آیت الكرسی بگویید:"اللهم احفظ حدقتی بحق حدقتی علی بن ابیطالب(ع)"
==========
امان نامه الهی
امام كاظم (ع) فرمود: از بعضی پدران بزرگوارم شنیدم كه كسی داشت سوره حمد را می خواند پس حضرت فرمود: هم شكر خدا را به جای آورد و هم به پاداش رسید. بعد حضرت شنید كه سوره توحید می خواند فرمود: ایمان آورد و ایمنی به دست آورد و سپس شنید كه سوره قدر می خواند فرمود: راست گفت و آمرزیده شد و بعد شنید كه آیت الكرسی می خواند فرمود: خداوند خالق امان نامه برایش فرو فرستاد.
============ ====
قرآن برتر است یا تورات؟
روایت شده كه از پیامبر (ص) پرسیدند: قرآن برتر است یا تورات؟ فرمودند: در قرآن آیه ای است كه از تمام كتابهایی كه خداوند بر پیامبرانش نازل فرموده بهتر و برتر و والاتر است و آن آیه الكرسی است.
پیامبر فرمودند با فضیلت ترین آیه ای كه بر من نازل شد آیه الكرسی است.
پیامبر فرمودند آیه الكرسی وسوره توحید عظیم تر از همه چیزهایی است كه دون و پست تر از خداست.
پیامبر (ص) فرمودند: دانش بر تو گوارا باد. سوگند به كسی كه جان محمد در دست اوست این آیه دارای دو زبان و دو لب است كه در عرش الهی تسبیح و تقدیس خدا می گوید.
رسول خدا (ص) فرمود: در شب معراج دو لوح را دیدم ، كه در یك لوح سوره حمد و در لوح دیگر كل قرآن قرار داشت كه سه نور از آن می درخشید . پس گفتم ای جبرئیل این نوره چیست؟ جبرئیل در جواب گفت : آن سه نور یكی سوره توحید و یكی سوره یاسین و دیگری آیه الكرسی می باشد.
پیامبر (ص) فرمودند: در معراج در آـسمان هفتم دیدم كه ملائكه حجب سوره نور را می خوانند ، خزان كرسی آیه الكرسی و حمله عرش سوره مومن را می خوانند.
امام صادق (ع) فرمود: همانا من از آیه الكرسی برای بالا رفتن درجات استفاده می كنم.
امام صادق (ع) فرمودند: هرگاه سوره حمد و توحید و قدر را با آیه الكرسی بخوانید و بعد از آن برخیزید و و رو به قبله حاجات خود را از خدا بخواهید كه حاجاتتان بر آورده خواهد شد زیرا اسم اعظم هستند.
امام علی (ع) فرمودند اگر شما از آثار معنوی آیه الكرسی آگاه بودید در هیچ حال خواندن آن را ترك نمی كردید.
امام محمد باقر (ع) فرمودند: هر كس یك بار آیه الكرسی را بخواند خداوند هزار ناراحتی از ناراحتی های دنیا و هزار سختی آخرت رااز او دور می كند كه كمترین ناراحتی دنیا فقر و كمترین سختی آخرت فشار قبر است.
رسول خدا در خواب به دختر خویش فرمودند: ترازوی اعمال خویش را با آیه الكرسی سنگین گردان. زیرا هركس آن را قرائت نماید آسمان وزمین با فرشتگانش به جنبش و حركت در آیند و خداوند را با صدای بلند به پاكی یاد كنند و او را بزرگ بدارند و تسبیح گویند. پس از آن تمامی فرشتگان از خداوند می خواهند كه گناه خواننده آیه الكرسی را ببخشد و از خطا و لغزشش در گذرد.
رسول خدا (ص) فرمودند: هركس آیه الكرسی را یك بار بخواند اسم او از دیوان اشقیا و انسان های بد محو می شود.
امام رضا (ع) به نقل از پیامبر فرمودند: هر كس 100 مرتبه آیه الكرسی را بخواند چنان باشد كه همه عمر خود را عبادت كرده باشد.
=======
بعد از نماز
پیامبر فرمودند: هر كس آیه الكرسی را بعد از نماز بخواند هفت آسمان شكافته گردد و به هم نیاید تا خداوند متعال به سوی خواننده آیت الكرسی نظر رحمت افكند و فرشته ای را بر انگیزد كه از آن زمان تا فردای آن كارهای خوبش را بنویسد و كارهای بدش را محو كند.
رسول اكرم (ص) فرمود: یا علی بر تو باد به خواندن آیه الكرسی بعد از هر نماز واجب. زیرا به غیر از پیغمبر و صدیق و شهید كسی به خواندن آن بعد از هر نماز محافظت نمی كند و هر كس بعد از هر نماز آیه الكرسی را بخواند به جز خداوند متعال كسی او را قبض روح نمی كند و مانند كسی باشد كه همراه پیامبران خدا جهاد كرده تا شهید شده است و فرمود: بعد از مرگ بلا فاصله داخل بهشت می شود و به جز انسان صدیق و عابد كسی بر خواندن آیه الكرسی مواظبت نمی كند.
در روایتی از امام باقر آمده است:" هر كس آیه الكرسی را بعد از هر نماز بخواند از فقر و بیچارگیدر امان شود و رزق او وسعت یابد و خداوند به او از فضل خودش مال زیادی بخشد."
رسول اكرم فرمودندك هر كس آیه الكرسی را بعد از هر نماز واجب بخواند نمازش قبول درگاه حق می گردد و در امان خدا باشد و خداوند او را از بلاها و گناهان نگه دارد.
جهت نور چشم بعد از هر نماز دست بر چشم بگذارد و آیه الكرسی بخواند و بگوید :" اعیذ نور بصری بنور الله الذی لا یطفی"
خداوند به موسی بن عمران وحی فرمود: كسی كه بعد از نماز واجبش آیه الكرسی بخواند خداوند متعال به او قلب شاكرین – اجر انبیا و عمل صدیقین را عطا فرماید و چیزی جز مرگ از داخل شدن او به بهشت جلوگیری نمی نماید. مداومت نمی نماید به آن مگر پیامبر یا صدیق یا كسی كه از او راضی شده ام و یا شخصی كه شهادت را روزی او می نمایم.
============ =
زیادی علم وحافظه
پیامبر (ص) روایت كرده است كه فرمودند : 5 چیز حافظه را قوی می گرداند: خوردن شیرینی – گوشت نزدیك گردن – عدس – نان سرد و خواندن آیت الكرسی
عالمی گوید : هر كه علم می خواهد بر پنج چیز مواظبت می كند:
1- پرهیزكاری در آشكارا و پنهان 2- خواندن آیت الكرسی 3- همیشه با وضو بودن 4- نماز شب خواندن حتی اگر دو ركعت باشد. 5- غذا خوردن به منظور نیرو گرفتن نه شكم پر كردن.
===
سفر
امام صادق (ع) فرمود: سفر را با دادن صدقه و یا با خواندن آیت الكرسی آغاز كنید. كسی كه در سفر هر شب آیه الكرسی را بخواند هم خودش در سلامت باشد و هم چیزهایی كه همراه اوست.
====
حاجت
اگر برای كسی كار مهمی پیش آمده باشد و بخواهد كه زود انجام شود و به صحرایی رود كه در آنجا كسی نباشد و خطی دور خود بكشد و رو به قبله با تواضع بنشیند و 70 بار آیه الكرسی را بخواند . بدون شك در آن روز حاجات او بر آورده شود . این كار تجربه شده است و شكی در آن نیست.
رسول اكرم (ص) فرمودند: هرگاه برای حاجتت از خانه ی خود بیرون آمدی آیه الكرسی را بخوان كه حاجتت به خواست خدا برآورده گردد.
امام علی (ع) فرمودند: هرگاه یكی از شما اراده حاجتی كند پس صبح روز پنج شنبه در طلب آن بیرون رود و در وقت بیرون رفتن آخر سوره آْ عمران ( آیه 190تا آخر) و آیه الكرسی و سوره قدر و حمد را بخواند ، زیرا كه در خواندن این ها حوائج دنیا و آخرت برآورده می شود.
در روایت آمده است هر كس آیت الكرسی را در وقت غروب بخواند حاجتش برآورده گردد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:14 توسط سودابه یوسفی
|
فرید شولیزاده: مزارشریف، آرامگاه وَخشور ایران یا مدفن امام نخست شیعیان؟ این پرسشی است که در این نوشتار کوشش میشود در اندازهي توان و دانش نویسنده بدان پاسخ داده شود...
در درون آرامگاه مزارشریف کتیبهای با این درونمايه از فرزانهی اشراقپژوه ایرانی «جامی» نصب است که بیانگر واقف بودن این انسان آزاده از حقیقت ماجرای آرامگاه مزارشریف است:
گویند که بیت مصطفا در نجف است
در بلخ بیا ببین چه بیت الشرف است
جامی نه عدن گوی و نه بین الجبلین
خورشید یکی و نورش از هر طرف است
آری همین شعر است که مردم زمان وی آنرا کتیبه کردهاند و در آرامگاه مزارشریف نصب كردهاند. توجه شما را به این نکته جلب میکنم که هیچ یک از دو تاریخ ولادت و کشته شدن امام اول شیعیان در نوروز اتفاق نیفتاده است در حالی که اسناد تاریخی و متون دینی زرتشتی نشان میدهد که روز ششم فروردین«خورداد روز»، زاد روز پیامآور خرد و راستی اشو زرتشت اسپنتمان است. پس آیا این همه مراسم پر شکوه نوروز بهويژه روزهای نخست که همراه با جشن و سرور توسط افغانها برگزار میشود دارای یک پیام روحانی، اجدادی و یک همبستگی ملی با ایرانیان بهويژه زرتشتیان نیست؟
دربارهي این که چرا و از چه زمان این آرامگاه را به امام اول شیعیان نسبت دادند، ندیدهام که پژوهشگري خارجی یا داخلی تحقیق کرده باشد ولی در این مورد روایاتی در محل موجود است که سینهبهسینه گشته تا بهنسل امروز رسیده است. روایت از این قرار است که وقتی ابومسلم خراسانی در بغداد موفق شد که خاندان ملعون بنیامیه را سرنگون کند چون بنیامیه خاندان علی(ع) را سب میکردند پس از استقرار خلافت ابوالعباس سفاح عباسی به زیارت مقبره علی(ع) رفت و تصمیم گرفت که پیکر وی را برای احترام بیشتر به خراسان منتقل کند!
روایت میگوید که سپاهیان زیر فرمان ابومسلم بيشتر مرکب از چهار خاندان بودند که بلخیها یکی از این چهار خاندان را تشکیل میدادند، میگویند چون که هر خاندان بر سر اینکه محل دفن پیکر علی(ع) باید در منطقه ایشان باشد با دیگران بحث و جدل میکردند ابومسلم دستور داد که چهار تابوت آماده کردند سپس خود بهتنهايي پیکر علی(ع) را در تابوت بلخیها قرار داد و سایر تابوتها را با اشیاء دیگر پر کرد و تابوتها را مهر و موم کرد و به چهار خاندان سپرد پس بلخیها تابوت اصلی را با مشقت فراوان به بلخ آوردند و برایش در مکان كنوني[نه مزار شریف] آرامگاه ساختند و تابوت اصلی را در آن آرامگاه دفن كردند.!
این روایت به دلائل گوناگون اساسا" اعتبار تاریخی ندارد چون اولا" ابومسلم خراسانی شیعه نبوده است تا آرامگاه علی(ع) در نجف مورد علاقه او بوده باشد بلکه او نمایندهای از طرف مهدی از آلعباس بوده است که با امکانات مالی از مدینه به خراسان اعزام شد تا تازيان مقیم خراسان و تازه مسلمان شدگان خراسانی را علیه بنیامیه و به نفع بنیعباس؛ نوادگان عباس عموی پیامبر اسلام بشوراند و خلافت را نه به نوادگان علی(ع) بلکه به خاندان عباس برساند.آن چیزی هم که به روشنی در این روایت فراموش شده این است که یک پیرو اهل تسنن چرا بهخاطر آرمانهای تشیع خود را به دردسر انداخته و با ارتکاب به گناه نبش قبر، جسد امام اول شیعیان را جابجا کند؟!
از آنجايی که میدانیم در صدراسلام، تازيان علاقه بسیاری به تخریب مکانهای مذهبی سایر ادیان و بنای مسجد بر روی آن از خود نشان میدادند[شاهد آن هم ساختن مسجد بر روی آتشکدهها و کنیسههای یهودیان و کلیساهای مسیحیان است است، مشهودترین آن هم مسجدالقصی است که بر روی کنیسه معبد سلیمان در اورشلیم ساخته شده] این شيوهي فاتحان عرب شامل حال [نیایشگاه] اَنوش آذر در بلخ نیز شد...این نیانشگاه همان مکان و مکتبی است که آن وخشور آزاده، اشوزرتشت اسپنتمان در سن 77 سالگی و در حال نیایش در آن توسط یک ملعون سیهدل بهنام «توربرادروش» به شهادت رسیده است. حکیم توس در شاهنامه بهخوبی راوی این داستان است:
سپاهی ز توران بیامد به بلخ
که شد مردم بلخ را روز تلخ
همه بلخ پر غارت و کشتن است
وز ایدر تو را روی برگشتن ست
شهنشاه لهراسب در شهر بلخ
بکشتند و شد روز ما تار و تلخ
وز آن به نوش آذر اندر شدند
رد و هیربد را همه سر زدند
ز خونشان فروزنده اتش بمرد
چنین بدکنش خوار نتوان شمرد
برپايهي برخي ديدگاهها،پس از تازش تورانیان دیویسنا به بلخ که منجر به ویرانی شهر و قتل عام مردم مزدیسنا آن دیار شد و شهادت وخشور بزرگ و بسیاری از مومنین را نیز در پیداشت، یاران و مریدان برجامانده پیکر پاک و در خون غلتیدهی پیامبر خدا را در همان مکتب و نیایشگاهی که مردم را پند ميداد و راهنمایی میکرد، دفن کردند...
از دیدگاه نگارنده با توجه به شواهد تاریخی موجود مزارشریف را میتوان بهعنوان آرامگاه اشوزرتشت پذیرفت. شاید اگر امکان اکتشافات علمی در این مکان فراهم شود بتوان به آثار و نشان استواري در این مورد دست یافت.پیش از این مزارشریف در پيرامون شهر بلخ قرار داشت اما بعد از تازش اعراب و شیوع شیعیگری و سپس ویرانی بلخ بهدست مغولان، آرام آرام به یک شهر بزرگ تبدیل شده. بيگمان ایرانیان زرتشتی تا پيش از يورش تازیان میدانستند که آرامگاه اشوزرتشت کجا بوده است ولی پس از آنکه تمام آثار مکتوب ایرانیان توسط تازيان سوزانیده شد نسلهای پسين از هویت و تاریخ خود بیاطلاع ماندند بهطوری که تا پيش از مسافرت «حسن صباح» به مصر و بازدید وی از کتابخانههای اسکندریه و پيش از تکثیر و توزیع شاهنامه فردوسی ایرانیان هیچگونه اطلاعی از هویت خود نداشتند.از این پيش اماکن در ایران به تعداد زیادی موجود است، مانند آرامگاه یعقوب لیث در شوشتر، آتشکده آذرگشنسب در شیز[تخت سلیمان]، آرامگاه کورش بزرگ در پاسارگاد [آرامگاه مادر سلیمان] و... که با همین تمهید محفوظ ماندهاند. من پيشينهي باستانی برخی از آنها را گردآوری کردهام که در آینده در یک جستار کامل در مقابل دیدگان شما قرار خواهم داد.
دور از انتظار نخواهد بود اگر در پشت لایههای نماکاری شده سازهي كنوني مزار شریف، ساختمان دیگری با سبک معماری دوره های کهن تر ایران نهفته باشد.صحنهای که شاید روزی به رویت آیندگان برسد...ایدون باد
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:1 توسط سودابه یوسفی
|
خدایا میدونم هستی..............ولی چشماتو بستی
خداجون مگه فرشته هات بهت نگفتن خلق نکن این آدم رو؟
مگه نگفتن نافرمانی میکنه؟
آخه مگه همون شیطون واسه کل دنیات کم بود که آدم رو خلق کردی؟
تازه شیطون هم که اولش فرشته بود با یه اشتباه شد " شیطون "
چه ضمانتی وجود داره که اگه ما هم بهشتی شدیم با یه اشتباه نریم جهنم؟
این بازی تا کی ادامه داره؟
ما کجای کاریم؟
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 20:13 توسط سودابه یوسفی
|
- شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.
- شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو مي شناسن.
- شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..
- شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.
- شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
- شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.
- شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد...
- شهر هرت جايي است که خنده نشانه از جلف بودن را دارد.
- شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.
- شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن.
- شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.
- شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ........ را آباد ميکنيم..
- شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.
- شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.
- شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
- ش ر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....
- شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.
- شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن..
- شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد.
- شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده..
- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
- شهر هرت جایی است که ساق پا پیدا و موی سر پوشیده است!!
- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
شهر هرت جايي است كه .........
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست |
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:6 توسط سودابه یوسفی
|
صبح امروز مقابل دادستانی گناباد ، در پی حمله نیروهای لباس شخصی و گارد ویژه ضد شورش ، تعدادی از دراویش سلسله نعمت اللهی گنابادی دستگیر و به نقطه نامعلومی منتقل شدند . براساس آخرین اخبار و گزارسهای دریافتی از خبرنگار سایت مجذوبان نور ؛ اسامی برخی دستگیرشدگان امروز به قرار زیر است : ۱- علی کاشانی فر ۲- محمد کاشانی فر ۳- علیرضا عباسی ۴- شکرالله حسینی ۵- رحمت حسینی ۶- حجت علی اکبری ۷- بهروز مجاوری ۸- عباس علی اصغری ( ۹۰ ســـــــــاله ) ۹- عبدالرضا کاشانی ۱۰- آقای جعفری ۱۱- زیبا هنرور ۱۲- محمد مروی ۱۳- مهدی طاهری همچنین سحرگاه امروز آقایان رامین سلطانخواه ، ظفر مقیمی ، سعید کاشانی ، سعید شمسایی و آقای نواب مقابل زندان گناباد دستگیر که تاکنون از محل نگهداری و وضعیت جسمی آنها خبری دریافت نشده است . براساس این گزارش خانم شکوه حقیقت و آقای محسن کاشانی که امروز در تجمع مقابل دادستانی گناباد به دست نیروهای لباس شخصی و گارد ضد شورش مضروب شدند در بیمارستان بستری و حال جسمی آنها و.خیم است.
پی نوشت:فکر میکنم داستان عفو زندانیان به مناسبت عید مبعث -خالی کردن زندان از مجرمین- و پرکردن و انباشتن زندانها از طرفداران حق بوده والا هر چی فکر میکنم میبینم
جمع نقیضین محاله!!!
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 19:0 توسط سودابه یوسفی
|
سخنانی از دکترشریعتی
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از
روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق . آدم با غرور مي تازد، با دروغ
مي بازد و با عشق مي ميرد . « دکتر علي شريعتي»
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
و هر روز او متولد ميشود؛
عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد...
و قرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و
شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند و
در قدم هاي لرزان مردش؛ گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع
قلب مرد؛
سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن
را در دل او زنده مي كند ... و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در
قلب مالامال از درد...! و اين, رنج است , دکتر علي شريعتي
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش
با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن
چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو
هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به
نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو
نگراني كه كودك دختر نباشد ... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان
بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر .....
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني .
دکتر شريعتي
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
اگر مثل گاو گنده باشي، ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي، بارت مي كنند، اگر
مثل اسب دونده باشي، سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
هر لحظه حرفي در ما زاده ميشود
هر لحظه دردي سر بر ميدارد
و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش ميکند
اين ها بر سينه ميريزند و راه فراري نمييابند
مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايشاش چه اندازه است؟
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
دکتر شريعتي : «کلاس پنجم(دبیرستان) که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس
ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل
؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور
بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با
همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه
خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --
هر كس آنچنان مي ميرد كه زندگي مي كند
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 19:33 توسط سودابه یوسفی
|
میتوانی تو بگویی کیستم؟
اینکه صحبت میکند من نیستم
زخمها و اشکها را دیده ام
حرف ناحق را ولی نشنیده ام
آتشی پیوسته با جان و تنم
آه باور میکنی این من منم؟
از تن و از پوستم این جان جداست
صحبتم تنهاو تنها با خداست
زخمها و اشکها را دیده ام
حرف ناحق را ولی نشنیده ام
آسمان را می شکافد آه ما
میکند روزی ظهور آن ماه ما
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:12 توسط سودابه یوسفی
|
دیشب دلم سوخت و تا صبح خوابم نبرد..دلم سوخت برای زن بی پناهی که بلند الله اکبر میگفت تا دل بقیه هم مثل دل خودش بلرزه..دیشب دلم سوخت برای زنی که وقتی دیده بود الله اکبر سر سجاده اش آرومش نمیکنه اومده بود
اسم خدا رو بلند داد بزنه اما چند تا مرد(البته اگه بشه اسمشون رو مرد گذاشت) از زیر پنجرهء خونه ش دستش مینداختن .آدمایی که عادت کردن کج راه برن کج بشنون کج ببینن و از همه بدتر کج بفهمن حالا شده بودن آدم خوبه
تا یه زن بی پناه رو لو بدن..میخواستم به اون خانوم بگم ما باید اصلاح بدنهء جامعه رو از خونه و بعد از آپارتمان و همسایه هامون شروع کنیم حیف اون حنجره نیست که واسه این آدما حرومش کنیم ما چاه نداریم که مثل حضرت علی سرمون رو بکنیم توی چاه و گریه کنیم که اگه چاه هم داشتیم مردم از ترس اینکه ماه عکس غم گرفته مون رو تو چاه ببینه ..چاهمون رو خراب میکردن روزگار غریبیه توی خیابون یه چیزی رو با چشم خودت می بینی بعد میای خونه تو تلویزیون یه چیز دیگه میشنوی یادمون باشه حضرت علی میفرماید:فاصلهء بین حق و باطل چهار انگشت هست و چهارانگشت خود را حدفاصل چشم و گوش قرار میدهند و می فرمایند:حق آنست که بگویی:دیدم و باطل آنست که بگویی :شنیدم
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 6:58 توسط سودابه یوسفی
|
امروز پدر مرا به دادار سپار
قربانی خود به دامن یار سپار
.
.
اندوه مخور که دخترم ساکت شد
اندوه دلت را به شب تار سپار
.
.
اکنون که گلی بیادگاری دادی
بگشای لب و سخن به گفتار سپار
.
.
اینگونه نشسته ای دلم میلرزد
برخیز پدر گوش به این تار سپار
.
.
پندارچنان کن که خدا می خواهد
پس خوبی گفتار به کردار سپار
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:35 توسط سودابه یوسفی
|

تقدیم به آنان که سوختند تا چراغ راه آیندگان شوند 
امشب بجز غربت تو نیست در سرم
انبوه غصه های تو شد شام آخرم
وقتی که دربارهء تو حرف می زنم
امکان ندارد از سخنم ساده بگذرم
گفتی نمازشوق بخوانید برسرم
گفتی به خاک عشق سپارید پیکرم
گفتی چگونه درس بخوانم بدون عشق؟
گفتی چگونه عشق بورزم به کشورم؟
آخرمگر آنکه مرا زخم زد به تیغ
محرم نبود و نیست مگر او برادرم؟
جان می سپارم و سوی معبود میروم
آنجا که جز عدل خدا نیست داورم
ادامه دارد.........
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:54 توسط سودابه یوسفی
|
دردمن دربیان نمی گنجد
باورم در زبان نمی گنجد
.
.
آه از بهر لقمه ای گفتار
لقمه ام در دهان نمی گنجد
.
.
بانگ فریاد آنچنان جاریست
که سکوت این میان نمی گنجد
.
.
تو مپنداردر سکوتم من
در سکوتم فغان نمی گنجد
.
.
دلم از اینهمه دروغ گرفت
کارد در استخوان نمی گنجد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:33 توسط سودابه یوسفی
|
تاچشم بست قامتش افتاد
افتادنش بسان کوهی بود
افتادنش ملامت خورشید
از آتش زبان کوهی بود
اوهمچو صبر مادران ما
آبستن از توان کوهی بود
اوهمچوشعله ای ز خوبیها
لبریز از دهان کوهی بود
دنبالهء ستارهء امید
بر چترآسمان کوهی بود
می خواست بی نهایتی باشد
سرسختی جوان کوهی بود
روزی که او شکست من گفتم
او فرصت نهان کوهی بود
باآسمان یکی شدو آمیخت
اوزخم ناگهان کوهی بود
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:22 توسط سودابه یوسفی
|
خاک سرزمین من همچو کوهی استوار
باهجوم دانه ها می شکافدش بهار
خاک سرزمین من سختی جوانه هاست
تهمتی به ریشه ها با گناه انتظار
.
.
.
خاک سرزمین من جای پای خون عشق
گاه سرخ و آتشین گاه سبزو سبزه زار
خاک سرزمین من شخم خورده ء صفا
زخم خوردهء جهان سرفراز و پایدار
.
.
.
خاک سرزمین من تشنهء نوازش است
در غیاب مرهمی گشته خشک و بی قرار
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 21:14 توسط سودابه یوسفی
|
آنچه ازاین قوم میگویند یک پندار نیست
همچنان که قصهءتقدیر در تکرار نیست
چشمهای بینوای جان مارا بسته اند
گفتنیها بیشمار و فرصت گفتار نیست
زندگی را عادت دیرینه ای پنداشتند
دردل این قوم ترسی از اجل انگار نیست
آنچه میخواهند تنها خواهش نفسانی است
معتقد هستند تنها این گدایی عار نیست
عده ای گفتند این قال ومقال آخر چرا؟؟
زندگی یکبار مردن هم دراستمرار نیست
گفت مردی تا کجاازیاد حق غافل شدید؟
چرخش ماه وزمین بیهوده دراین کار نیست
عارفی گمگشته درذات خداشد بانگ زد:
درتنم گنجایش این جان بی مقدار نیست
دردلش آمد ندایی گفت:درخودکن درنگ
جان تو آنقدرها آمادهء ایثار نیست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 20:57 توسط سودابه یوسفی
|
تمثیل زیر اشاراتی ناگفته در معنای خود نهفته دارد
اشاراتی از ایام حاضر به آیندگان ...
آن گرگ که زخمی شد و افتاد به خواری
از مردمی خویش سخن گفت به زاری:
"ازمال یتیمان نربودیم قرانی
هرچند که گفتند به ما هیچ نداری
امروز زبان بازگشودم که بگویم
شیر ازچه تباراست و شغال از چه تباری
دندان طمع گرد نکردم من تنها
این دشت پراست از همه مردان شکاری
معیار دراین دشت دگرزوروتوان نیست
هرکس که توان داشت گرفته ست به کاری
فریاد!دراین دشت کسی نیست توانگر
کردند مرا نیز ازاین بیشه فراری
نه صلح و صفا مانده در این دشت به جایی
نه عشق کند گاهی ازاین بیشه گذاری
روزی که گذر کردم ازاین بیشه و رفتم
گفتند در این بیشه دگر جای نداری "
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 0:44 توسط سودابه یوسفی
|
از امشب قصددارم با عنایت و لطف پروردگاراگر عمری باقی بود
تعدادی از سروده های قدیمی ام را در این وبلاگ بگنجانم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 0:32 توسط سودابه یوسفی
|

رفتی سوی دوست دوستان یادت بود؟
در وصلت خوب از بدان یادت بود؟
سرمست شدی و جان فشاندی برخاک
در مستی وصل یادمان یادت بود؟
امروز زمانی که تو از این دیار کوچ کردی پدربزرگ من هم رهسپار دیار باقی شد و چه سخت بود دیدن دو داغ در یک روز...
در پست امروزم قسمتهایی از فرمایشات جناب بهجت رحمه اله علیه را گذاشتم تا دوستان با خواندن آن برای این دو عزیز از خداوند درخواست رحمت کنند
**************************************************************************************************************
بسم الله الرحمن الرحیم
در بیان عمل کردن به معلومات:
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین.
خداوند توفیق بدهد به اینکه هر چه می دانیم عمل نمائیم؛ اگر عمل کردیم به آنچه که می دانیم و زیر پا نگذاشتیم و چشممان را نپوشاندیم [کار درست می شود]؛ ولی اگر چشم را پوشاندیم و [مثلاً] دست روی چشم بگذاریم، قسم می خوریم که الآن روز را نمی بینیم!! راست هم هست، دروغ نیست. تا کسی دستش را جلوی چشمش گذاشته روز و شب را نمی بیند، هیچ چیز دیگر را هم نمی بیند. عمل نکردن به معلومات هم همین طور است.
« من عمل بما علم أورثه الله علم ما لا یعلم » هر کسی به معلوماتش عمل کند، خداوند مجهولاتش را معلومات می کند به همان دلیلی که همین معلوماتی را که فعلاً دارد، در زمان صباوت و طفولیت نداشت.
همین معلومات را خداوند به تدریج به او یاد داد؛ پس به طور حتم اگر کسی معلوماتش را زیر پای خودش نگذاشت، بگو برو راحت باش، دیگر خاطرت جمع باشد. سر وقتش به آنچه که محتاجی عالم می شوی. بلکه از این هم بالاتر در روایت هست:
« من عمل بما علم کفی ما لم یعلم »
دیگر به او می گوید موقوف؛ ای کسی که عمل می کنی به معلومات، در فکر چیز دیگر نشو، بقیه امور با آنهاست. همانهائی که همین مقدار را به شما اعلام کرده اند، زیادی بر این مقدار را هم، آنها اعلام می کنند. تو دیگر در فکر نباش، یعنی غصه اش را نخور.
تا به حال کسی هست که بگوید من تا به حال پای وعظ هیچ واعظی ننشسته ام، از هیچ ناصحی چیزی نشنیده ام، دروغ می گوید، بلی دروغ است این مطلب. خوب شنیدی، آیا عمل کردی یا نکردی؛ اگر عمل کرده بودی، حالا روشن بودی، چرا؟ به جهت اینکه خودشان با همان عمل کردن شما، مجهولات را بر شما اعلام می کنند، خاطرتان جمع باشد.
اما اگر عمل نکردی و می خواهی همش بشنوی و بشنوی، بشنوی، کی عمل می کنی؟ بعد از اینکه پرده برداشته شد آن وقت می خواهی عمل بکنی، پس باید بدانیم اگر نصایح را زیر پا گذاشتیم، نصیحت حالا و موعظه حالا را هم زیر پا می گذاریم، و اگر زیر پا گذاشتیم، خاطر جمع باشیم خبری نیست چرا؟ چون برای بازی که یاد نمی دهند!! برای اینکه بنویسی و بگذاری کنار، یاد نمی دهند؛ مثل اینکه نسخه از طبیب گرفتیم، گذاشتیم توی جیب بغل؛ دیگر کار نداریم برای اینکه توی جیب بغل ما باشد نسخه از طبیب گرفتیم چه قدر خرج کردیم پول دادیم و تا نسخه گرفتیم، نه باید عمل کنی.
اگر عمل کردیم دیگر روشنیم- این نصایح و مواعظ که شده اگر عمل شده بود، الآن روشن بودیم- آن سؤالها و آن درسها با کارمان هیچ منافاتی ندارد، مثل اینکه بخواهیم دوای این مرض را با ورق زدن کتاب پیدا بکنیم.
پس قهراً باید بدانیم که خودمان استاد خودمانیم، معلوماتمان را بیاییم نگاه کنیم، مبادا زیر پا مانده باشد.
محال است که عبودیت باشد، ترک معصیت باشد، با این فرض، انسان بیچاره باشد و نداند چه بکند چه نکند، محال است. « ما خلقت الجن و الانس إلا لیعبدون» برای اینکه عبودیت ترک معصیت است در اعتقاد و در عمل؛ پس اگر کسی گفت: نمی دانم، متوقفم؛ چون از این کارها خیلی کرده؛ معلومات را گذاشته زیر پا و می گوید: نمی دانم.
آیا کسی هست به من صدقه بدهد؟ راهنمایی بکند بابا این همه راهنماییها که شد... حساب کردی.
پس قهراً « کونوا دعاة إلی الله بغیر السنتکم »؛ با عملتان دعوت به سوی خدا بکنید، نه با زبانی که آیا عمل بکنی یا نکنی.
خود آن کسی که می گوید، معلوم نیست عمل بکند یا نکند فضلاً از آن کسی که می شنود. به آن کسانی که اعتقاد دارید، به عملشان نگاه کنید، از عملشان سر مشق بگیرید.
همین دعوت است، با کسی نشست و بر خاست بکنید که همین که او را دیدید، به یاد خدا بیفتید، به یاد طاعت خدا بیفتید، نه با کسانی که در فکر معاصی هستند و انسان را از یاد خدا باز می دارند.
پس بدانید گیر، سر خودمان است والا کار ما درست است، بلکه انسان متأمل، انسان عاقل، بد کارها را می فهمد. نگاه می کند امروز، فردا، پس فردا، چطور شکست می خورند و هلاک می شوند، پس معلوم می شود بدی، هلاکت می آورد. از بی ادبها هم آدم می تواند ادب را یاد بگیرد، فضلاً از با ادبها؛ پس انسانها دو قسمت می شوند: «متیقن» و «غیر متیقن»؛ یقین دار می رود تا به آخر به سوی یقین به شرط اینکه پایش را از یقینیات، از گلیم یقینیات، زیادتر دراز نکند و یقینیات را غیر یقین نداند- با یقین راه برود، با غیر یقین توقف کند تا به یقین تبدیل شود و احتیاط بکند تا یقین بشود.
پس قهراً اشکال در کارهای ما زیاد است از جمله همین است که ما با اینکه یقین داریم بی یقینیم، با یقینیم اما چنان یقین را کالعدمش کرده ایم که گویی یقینی نداریم و إلا اگر با یقین معامله یقین می کردیم، با لا یقین معامله یقین می کردیم، راحت بودیم. ولو یقین داشتیم به اینکه شهید می شویم نه مگر شهید شدن چی است؟ شهید شدن شکست خوردن است؟ نه سید الشهداء علیه السلام شکست نخورد، غالب شد، حالا هم غالب است پیش اهل بصیرت.
یک زمانی هم خواهد آمد که نوع مردم، یقین پیدا خواهند کرد که چه راه خلافی بود ما رفتیم، راه بدی بود ما رفتیم؛ هفتاد و چند سال با شیوعیت [ کمونیستی ] زندگی کردند، بر ضد دین تبلیغات کردند، کارها [ کردند] کشتند هر که را که با خودشان می گفتند مخالف است، بعد فهمیدند نه بابا آخرش چاهِ هلاکت است، آخرش هیچی است.
این درندگی و توحش از این است که از همان روز اول خدا را فراموش کردند. خاطرتان جمع باشد، اینهای دیگر هم، اینهای دیگری که حالا هستند با آن همه تشخصاتی که دارند، آخرش پشیمان می شوند؛ اما یک روزی که پشیمانی هم شاید به حالشان فایده ندارد.
آخرش محال است این خانه های کاغذی بقا، دوام و ثبات داشته باشد. با این بادها، با این بادهای مخالف، محال است اینها بقاء داشته باشند.
همچنین بقایشان را که می بینید چیست، درنده ها هم این بقا را دارند. شب و روز مشغول فکر در این هستند که طرف را چه جوری هلاک بکنند. به دین کسی هم کار ندارند، مگر آن مقداری که مقدمه ریاست خودشان و توسعه ملک خودشاناست مقدمیت دارد لفظ دین. اگر دین را بتوانند یک جوری بکنند که موافق با مقاصد سیاسی خودشان باشد همه شان متدین می شوند، همه شان می روند تو کنیسه، همه شان می روند عبادت می کنند؛ بله خیلی خیلی متعبد می شوند و فلان متعبدین را با خودشان قرار می دهند.
مقصود، خاطرتان جمع باشد یقین داشته باشید، آن فردا را «سلمان» می دید، چون یقین داشت و لذا گفت به اینکه سید شباب اهل الجنه را که حالا ببینید سالهای بعد این قضیه واقع خواهد شد اگر دیدید خوشحالیتان بیشتر است- همین را می گویند سیدالشهداء به یاد « زهیر» آورد که از جنگی بر گشته بود خوشحال- غنائمشان زیاد شده بود، فرمود اگر دیدید، اگر ادراک کردید سید شباب اهل الجنه « لکنتم اشّد فرحاً ». مقصود، افراد روی زمین دو قسمند: متیقن و غیر متیقن. متیقن سر فراز است و خدا می داند چه مقام عالی دارد. آیا هنوز آن مقام برای «سلمان» باقی است یا بالاتر رفته؟
همچنین «مقداد»، «ابوذر»، «عمار» و امثال اینها. آنهایی که هی روز به روز آمدند.
در فکر قول و مقال نباشیم، در فکر عمل باشیم. اگر در فکر عمل به معلومات باشیم دیگر خاطر جمع باشیم به این که شکست نخواهیم خورد روز به روز روشن تر می شویم.
« والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته »
علاج ما،
اصلاح نفس است.
چه باید بکنیم در ابتلائات داخلیه و خارجیه؟ چه باید بکنیم؟ چه کار کردیم که به این چیزها مبتلا می شویم؟ فکر این را باید بکنیم، آخر ما چکار کردیم که بی سرپرست ماندیم؟
اشکال در این است که خودمان را اصلاح نمی کنیم و نکردیم و نخواهیم کرد، حاضر نیستم خودمان را اصلاح کنیم. اگر ما خودمان را اصلاح می کردیم، به این بلاها مبتلا نمی شدیم.
حضرت نبی اکرم (ص) فرمود:
« ألا اخبرکم بدائکم و دوائکم، داؤکم الذنوب ودواؤکم الاستغفار »
ما می خواهیم هر چه دلمان می خواهد بکنیم، اما دیگران حق ندارند، به ما اسائه ای بکنند؛ ما خودمان، به نزدیکانمان، دوستانمان، هر چه بکنیم، بکنیم، اما دیگران، دشمنان، حق ندارند به ما اسائه ای بکنند.
آخر ما اگر خودمان را درست بکنیم، خدا کافی است، خدا هادی است. ما خودمان را نمی خواهیم درست بکنیم، اما از کسی هم نمی خواهیم آزار ببینیم. آنهایی که طبعشان آزار است، کار خودشان را می کنند، مگر اینکه یک کافی و یک حافظ جلوگیری بکند.
ما اگر خودمان به راه بودیم، در راه می رفتیم، چه کسی امیر المؤمنین علیه السلام را می کشت، چه کسی حسین بن علی علیه السلام را می کشت، چه کسی همین را (امام زمان علیه السلام) که حالا هست، هزار سال هست، او را مغلول الیدین کرد.
ما خودمان حاضر نیستیم خودمان را اصلاح بکنیم. اگر خودمان را اصلاح بکنیم، به تدریج همه بشر، اصلاح می شوند.
ما می خواهیم اگر دلمان خواست دروغ بگوییم، اما کسی به ما حق ندارد دروغ بگوید؛ ما ایذاء بکنیم دوستان خودمان را، خوبان را، اما بدها حق ندارند به ما ایذاء بکنند.
بابا با خدا بساز، کار را درست می کند. چرا در خلوت و جلوت، دلت هر چه می خواهد می کنی؟ مگر نمی فرماید:
« و من یتق الله یجعل له مخرجاً، و یرزقه من حیث لا یحتسب، و من یتوکل علی الله فهو حسبه، إن الله بالغ أمره قد جعل الله لکل شیء قدراً. سوره طلاق/آیه 2- 3 »
آیا می شود ما با خدا نباشیم، خدا یار ما باشد در هر جزئی و کلی، در امور داخله و در امور خارجیه؛ پس هیچ چاره ای از بلیّات دنیویه و اخرویه، داخلیه و خارجیه نیست مگر خدائی بودن و با خدا بودن و با خداییها معیت داشتن و تبعیت داشتن.
ما اگر از انبیاء و اوصیاء دور شدیم، گرگهای داخل و خارج، بلا فاصله ما را می خورند.
ما اگر خدا ترس بودیم، از ما می ترسیدند کسانی که اصلاً نمی شناسند ما کی هستیم، چه کاره هستیم؛ می ترسند کاری بکنند که ما بر آنها غضبناک بشویم، چرا؟ چون دیگر غضب ما غضب خداست، اگر با خدا هستیم.
عرض کردند به سید الشهدا علیه السلام که اگر اذن بدهی همین حالا، هیچ جا نرفته، از جایت حرکت نکرده هلاک می کنیم دشمن ها را [ این را ] جن گفتند؛ فرمود:
« والله قدرت من از قدرت شما بیشتر است- این کسی است که اسم اعظم بلد است- لکن اگر من کشته نشوم، با چی امتحان می شوند این مردمی که این جورند. »
[ اینجا] دار امتحان است، شما در فکر این باشید که خودتان را اصلاح بکنید، ما بین خودتان و خدایتان عایقی، مانعی پیدا نشود. اگر اصلاح کردید، رفع مانع کردید بین خودتان و خدا و وسائط [ انبیاء و اوصیاء] خدا اصلاح می کند ما بین شما و خلق.
حالا واقع شدیم، کار را به جایی رساندیم، ماها، بزرگان ما از «سقیفه» در آن «حجره» قبل از آن «حجره» کار را به این جا رساندیم که وجب به وجب دشمنیم با هم. همه این کارها را دیده ایم که کار ماست این کار و الا چرا مسلمانها با هم دشمنند، تا برسد به اینکه غیر مسلمانها دشمنی نکنند با مسلمانها. چرا این جور است؟
همه را می بینیم کار ماست؛ از کار خودمان باید توبه کنیم [یا] توبه نباید بکنیم؟! هر چه اصلح شد برای ما فعلاً، آن را اختیار بکنیم!! بابا اصلح از این نیست که خودمان صالح باشیم.
حالا که این کارها را کرده ایم، باید توبه بکنیم، باید تضرع کنیم، با آن باب عالی و باب اعلی، باید به سوی او برویم [تا] ما را نجات بدهد، اول از شر خودمان و داخله خودمان، بعدها از شر خارجیها « أعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک » این شهوات، این غضبهای بیجا، این شهوات بیجا، همه اش جنود شیاطین اند، جنود کفارند اینها، که در داخله خود آدم [هستند].
بالاخره، حالا که کار را به اینجا رساندیم، خودمان می دانیم دوایش استغفار است،[آیا استغفار] می کنیم؟
چاره ای نیست از اینکه باید به سوی خدا برویم، اگر به سوی خدا نرفتیم موانع هم اگر رفع بشود، موقتاً رفع می شود، دائماً رفع نمی شود.
باید بدانیم که علاج ما اصلاح نفس است در همه مراحل؛ و از این مستغنی نخواهیم بود، و بدون این، کار ما تمام نخواهد شد.
با اعتراف به اینکه عمل از خودمان است که به سر ما آمده و می آید، تا خودمان را اصلاح نکنیم و با خدا ارتباط نداشته باشیم، با نمایندگان خدا ارتباط نداشته باشیم، کارمان درست نمی شود؛ امروز تا فردا، تا پس فردا، این که کار نشد.
تا رابطه ما با ولی امر، امام زمان صلوات الله علیه قوی نشود، آیا کار ما درست می شود بدون اصلاح نفس؟ آیا همین اینهایی که هستیم، آیا می شود تا خودمان را اصلاح نکنیم کار درست بشود؟
آیا تا در عالم « راشی » و « مرتشی » هست کار تمام می شود؟
از خودشان، «خوارزمی» نوشته است یک نفر از روسای قشون امیر المؤمنین صلوات الله علیه در «صفین» رسید به نزدیک خیمه معاویه بن ابی سفیان لعنه الله علیه، به طوری که کشتن - فضلاً از گرفتن معویه- پیش او آب خوردن بود. و در این نقل[ خوارزمی] هیچ اسمی از آن طرفی که « مالک اشتر» در آن جبهه و آن جاست، نمی آورد.
در همین حال معویه، [پیام] فرستاد برای این رئیس، که: غالب شدی و ما اعتراف داریم، اما به تو بگویم، اگر عقب نشینی کردی «خراسان» مال توست. این بدبخت شقی عقب نشینی کرد، «خراسان» را می خواست، مثل عمر بن سعد [که] «ری» را می خواستی، و کار شد آن جوری که شد که همه میدانیم. از خسران دنیا و آخرت [آن] بدبخت شقی فروخت دین را به دنیای خودش، قبل از اینکه «خراسان» به دست معاویه بیافتد، به درک رفت و مرد و به هیچ [چیز] نرسید، نه به «خراسان» نه به بهشت، هم جهنم، هم فقد «خراسان»، مثل عمربن سعد.
آیا تا اصلاح نکنیم خودمان را، می توانیم جامعه را اصلاح بکنیم؟ تو اگر خودت را، اصلاح نکنی در آخر کار، کار خودت را می کنی، همان آخر کار یک کلمه زیر گوش می گوید، فلان قدر که خواب ندیده باشی.
آیا می شود بدون اصلاح خود، کارمان را تمام بکنیم؟
اینهائی که با رشوه ها سر و کار دارند[ که] هیچ کسی اطلاع از حالشان ندارد که آیا این شخص محکم است یا محکم نیست؟ مرتشی است یا مرتشی نیست؟ پس معلوم می شود که ما نمی خواهیم، با اینکه نمی خواهیم، می خواهیم این راه را برویم.
مملکتی در آن، جاسوس، یا رشوه خوار، رشوه ده، واسطه باشد، [آیا] ممکن است کسی بگوید برویم اصلاح بکنیم؟ محال است، بدتر می کنیم چون که اگر نمی رفتیم آن کار نمی شد.
بالاخره باید خودمان را اصلاح بکنیم، منحصر است در این، و الا مگر در ایران (رضا خان) رشوه نخورد؟ [آیا] ایران را به او ندادند به شرط اینکه نوکرشان باشد؟ «مصطفی کمال» مگر « ترکیه» را به او ندادند به شرط اینکه نوکر باشد و مستعمرات را بدهد به کفار؟ آن یکی در «حجاز» مگر رشوه به او ندادند که «حجاز» را به تو می دهیم، آنها را می بریم بیرون؟ هر چه می خواهیم گوش بکن کار ما همین [است آیا] آنها از جهنم آمده بودند ما از بهشت؟ ما از خودمان هم باید بترسیم. حالا الحمدلله پیش نیامده چنین قضیه ای که بما بگویند یک چیزی که خواب هم نمی بینی به تو می دهیم، بعد هم بلدند چه جوری بگیرند از دست ما به چند برابر.
بالاخره ممکن نیست بدون اصلاح نفس کاری پیش برد،[یا] برای جامعه مان کاری بکنیم، همان رفیق نیمه راه خواهیم بود، خداحافظی می کنیم با هم در وقتش.
بالاخره حالا چه کار باید بکنیم، همان کاری که گفتیم، از اصلاح نمی شود دست برداشت.
خیلی خوب، حالا اصلاح فعلی ما در چیست؟ همان در برگشت از کارهایی را که ما می دانیم در داخل یا در خارج انجام می دهیم؛ با خارجیها ارتباط پیدا می کنیم، ارتباطی که بر له آنها است؛ نه ارتباطی که بر له ما باشد؛ والا با این «قرآن» واضح با این اشباه «قرآن»، « صحیفه سجادیه»، « نهج البلاغه» با اینها دیوار اگر مأذون بود تصدیق می کرد حرف ما را، با ما می شد، چطور شده ما اینجا ماندیم، دست گدایی به یک عده وحوش، حیوانات، درنده ها، دراز می کنیم، میل داریم به ما قرض بدهند؟
فلهذا [این کارها] کارهایی است که خودمان کردیم؛ تدبیری نیست غیر از اینکه فیما بعد نکنیم، بشناسیم خودمان را، خودمان را بشناسیم، نگذاریم از داخله ما وارد بشوند بر علیه ما کارهایی بکنند.
بالاخره[ آیا] نمی توانیم پیدا بکنیم خودمان را و مفسد و مصلح را، نمی توانیم؟
بالاخره باید خودمان را اصلاح کنیم، [آیا] این مقدار، نمی توانیم بگوئیم بابا [آن شخصی که] فلان کار را کرده، فلان حرف را زده، فلان مجلس، فلان کار را کرده، فلانی بوده، فلانی شاهد بوده، این کلمه را که نشر داده، این کلمه را که افشا کرده، فلانی است، فلان جا ضبط کرده؛ کلامش را بشناسید کسانی را که این کارها را می کنند؛ بشناسید، همین [حالا] بشناسید فردا نگوئید نه نمی شناختیم، نمی دانستیم. اگر واضح و روشن بشود علاج یک کاری، بگوئیم نه که ما که خبری نداشتیم، ما که نمی دانستیم چه اشخاصی بوده اند، چه چیزی بوده است، چه نبوده است، چه کسی گفته بوده؟
بالاخره باید به همدیگر معرفی بکنیم [که] فلانی رفیق است، فلانی بالفعل رفیق است اما تا کی، معلوم نیست، خدا می داند تا چه باشد، تا چقدر بدهد، تا چقدر ما را اشباع بکند، تا چقدر ما را، میل ما را، نفسانیت ما را ابقا کند. بالاخره همین معرفی کردن به طوری که دیگر فردا کسی نگوید اینکه نه یک اشاعاتی بود اما حقیقت نداشت، نتوانستیم پیدا بکنیم. بابا همینهائی که آمدند فلان مطلب را پیشنهاد کرده اند توی آنها فلان و فلان است، آن سابقه اش آن جور است. بابا بترس برای دین، بترس برای خدا، افسار خودت را نده به کسی که نمی شناسی، او را معیت نکن، کاملاً دور خودت را حفظ کن.
یک آقائی [خرم آبادی بود] گفت که یک کسی در بازار تهران نزدش آمد که آقا این- مثلاً ده تومانی را- خرد کن.
گفت: من کیفم را درآوردم دیدم فقط ده تومان دارم؛ گفتم: ببین آقا من توی کیفم همه اش ده تومانی است من پول خرد ندارم به شما بدهم » [ این آقا] می گفت جلوی چشم من [که خودم]، می دیدم این [ شخص] جوری پولهای مرا از توی کیف من درآورد و رفت که من متحیر ماندم که این [شخص] چگونه پولها را برد. [آیا] سحر کرد؟ چه جوری برد؟ نفهمیدم.
آن آقا می گفت: حالا هر کسی از من سوالی کند تمام اطرافم را خیلی خوب نگاه می کنم و عبایم را هم جمع می کنم. بعد جواب می دهم.
حالا ما این همه قضایا را می بینیم باز هم نمی ترسیم از کسی! آیا توکل ما بر خدا زیاد است یا قوت ایمان ما زیاد است!! آری کسی نمی تواند ما را گول بزند!! بابا، از دوستان شما به شما مواصلت می کنند. نه از دشمنهای شما.
بالاخره باید همین کارها را بکنیم [تا] در بین خودمان اختلاطی نشود، آب آلوده نشود، تا گرفته بشود ماهیها. در بین خودمان، فساد از این بالاتر نرود.
این یک مطلب، دوم: در خلوتمان با خدا، تضرعاتمان، توبه مان، نمازهایمان، عباداتمان، مخصوصاً دعای شریف « عظم البلاء و برح الخفاء » را بخوانیم؛ از خدا بخواهیم برساند صاحب کار را؛ با او باشیم. حالا اگر رساند؛ اگر نرساند، دور نرویم از کنار او، از رضای او دور نرویم. او می بیند، او می داند حرفهایی که ما به همدیگر می زنیم. او عین الله الناظره [است] و جلوتر از ماها می شنود حرف ما را؛ بلکه خودمان که حرف می زنیم این صدا از لب می آید به [طرف] گوش، فاصله ای دارد، او جلوتر از این فاصله، حرف خودمان را می شنود، از خودمان، کلام خودمان را؛ آن وقت [آیا] ما می توانیم کاری بکنیم که او نفهمد؟ می توانیم کاری بکنیم که او نداند؟
نقل کرده اند: دو نفر بودایی بودند[که] در دینشان نکاحی و سفاحی هست، با همه مواعده فحشا کردند؛ گفتند: باید یک مکان خلوتی پیدا بکنیم، یک خانه خلوتی پیدا کردند.
در این خانه هم یک اطاقی باید پیدا می کردند که، فرضاً اگر کسی داخل این خانه شد، نتواند داخل اتاق بشود، بالاخره یکی از آنها فهمید که در این اتاق بت هست، جامه ای برداشت روی بت انداخت که بت نبیند قضایای اینها را، آن خدای دروغی نبیند که دارند چکار می کنند!
آیا ما می توانیم از خدای حقیقی، مخفی بکنیم کار خودمان را که نبیند و نداند کار را انجام بدهیم.
می آیند به انسان می گویند: چیزی نیست یک نوشته ای را اجازه بده ما امضا بکنیم! لازم نیست زحمت بکشید شما امضا بکنید، شما اذن بده ما از جانب شما امضا بکنیم کار تمام است، آن هم مزدش، آن هم بهایش، آن هم...!
بالاخره، نمی توانیم از خدا مخفی بکنیم اعمال خودمان را، او قادر است، ناظر است، علیم است، حکیم است. تا با او نسازیم، کارمان درست نمی شود. حالا چه کار بکنیم؟ خودمان از خودمان بترسیم، فضلاً از دیگران، به جهت اینکه فردا ما چه می دانیم چه به ما می گویند.
بالاخره باید خودمان از خودمان در حفاظ باشیم؛ خوب ملتفت باشیم که از خودمان اغوا نشویم؛ از خودمان تهدید نشویم، از خودمان تطمیع نشویم. وقتی که همه این مطالب احراز شد، بین خودمان و خدایمان در خلوات از تضرعات از انابه و از توبه، و از طلب توبه، طلب توفیق به توبه، دست بر نداریم.
از خدا می خواهیم به توسط انبیاء و اوصیائش و وصیّ حاضرش که در پیش عارفین حاضر است که ما را منحرف نکند از خدایی بودن و از خداییان و از وسائط امداد خدا، و ما را منحرف نکند، بصیر و بینا بکند، خودشناس باشیم، خودیها را بشناسیم خداییها را بشناسیم، آن وقت خلاف اینها هم شناخته می شوند.
« والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته »
در بیان زیارت ائمه علیه السلام:
زیارت شما قلبی باشد هنگامی که از حضرت رضا علیه السلام اذن دخول می طلبید و می گویید:
« أأدخل یا حجة الله: ای حجت خدا، آیا وارد شوم؟ »
به قلبتان مراجعه کنید و ببینید آیا تحولی در آن به وجود آمده و تغییر یافته است یا نه؟ اگر تغییر حال در شما بود، حضرت علیه السلام به شما اجازه داده است. اذن دخول حضرت سیدالشهداء علیه السلام گریه است، اگر اشک آمد امام حسین علیه السلام اذن دخول داده اند و وارد شوید.
اگر حال داشتید به حرم وارد شوید. اگر هیچ تغییری در دل شما بوجود نیامد و دیدید حالتان مساعد نیست، بهتر است به کار مستحبی دیگری بپردازید. سه روز روزه بگیرید و غسل کنید و بعد به حرم بروید و دوباره از حضرت اجازه ورود بخواهید.
زیارت امام رضا علیه السلام از زیارت امام حسین علیه السلام بالا تر است، چرا که بسیاری از مسلمانان به زیارت امام حسین علیه السلام می روند. ولی فقط شیعیان اثنی عشری به زیارت حضرت امام رضا علیه السلام می آیند.
بسیاری از حضرت رضا علیه السلام سؤال کردند و خواستند و جواب شنیدند، در نجف، در کربلا، در مشهد مقدس، کسی مادرش را به کول می گرفت و به حرم می برد. چیزهای عجیبی را می دید.
همه زیارتنامه ها مورد تأیید هستند. زیارت جامعه کبیره را بخوانید. زیارت امین الله مهم است. قلب شما بخواند. با زبان قلب خود بخوانید. لازم نیست حوائج خود را در محضر امام علیه السلام بشمرید. حضرت علیه السلام می دانند! مبالغه در دعاها نکنید! زیارت قلبی باشد. امام رضا علیه السلام به کسی فرمودند :
« از بعضی گریه ها ناراحت هستم »!
حرف آخر اینکه: عمل کنیم به هر چه می دانیم. احتیاط کنیم در آنچه خوب نمی دانیم. با عصای احتیاط حرکت کنیم. »
عمل کردن به معلومات
سفارشاتی به خانواده شهداء
بسم الله الرحمن الرحیم
همه باید بدانند که از عملیّات، آنچه که برایشان باقی می ماند، توجه به همانها داشته باشند و به آنچه که فانی می شود، توجه نداشته باشند.
اعمال صالحه، طاعات الهیّه، آنچه که مقرب به سوی خدا است، با آدم می ماند و آدم اینها را از اینجا، تا روز قیامت، تا مابعد القیامه، هر چا که هست، با خودش می برد.
اعمال صالحه انسان، اعمال باقیه انسان، فانی نمی شود. بدانند که طاعات، عبادات، مقربّات، اینها یک چیزی نیست که به واسطه اینکه [ مثلاً] این اتاق خراب شد، آنها هم از بین بروند؛ [یا اگر] این بدن از روح منفصل شد، آنها هم بروند؛ آنها باقی و ثابت هستند، بلکه یک صورت معنویه ای در آنجا از اینها، برای هر فرد فرد، ظاهر خواهد شد.
مبادا غفلت کنید! آنهایی که شهید شدند، آنهایی که شهید داده اند، در راه خدا رفته اند و در راه خدا بوده اند، و خدا می داند چه تاجی به سر اینها- بالفعل- گذاشته شده؛ ولو بعضی ها نمی بینند مگر بعد از اینکه از این نشأت بروند.
بعضی ها هم که اهل کمالند، شاید در همین جا ببینند که «فلان» بر سرش تاج است، «فلان» بر سرش تاج نیست!!
مقصود، شهادت نزدیکان انسان، خودش یک کرامتی از خداست.
شهادت - اگر حسابش را بکنیم- موجب مسرت است، نه موجب حزن؛ این حزنی که در انسان پیدا می شود، به خاطر این است که آن (شهید) رفت آن اتاق و ما ماندیم این اتاق، دیگر فکر این را نمی کنیم که او حالش از حال ما بهتر است؛ ما ناراحتی داریم، او راحت است. فکر این را نمی کنیم که الان چه [چیزهائی] خدا برای او قرار داده، و ما معلوم نیست چه جوری برویم؟ آیا با ایمان می رویم، یا نه؟ او با ایمان رفت و آن هم این جور، شهید رفت.
باید بفهمیم که شهادت، از موجبات سعادت است، هر فردی را بالا می برد، پایین نمی آورد.
و این خانه یک خانه ای است که جای ماندن نیست؛ باید در اینجا یک چیزهایی جمع کند برای جای دیگر که زندگی می کند. آن وقت آن چیزهایی که جمع میکند، آنجا بزرگیش معلوم می شود؛ آنجا معلوم می شود که این، کافی و وافی است، اینجا معلوم نیست.
خدا می داند یک صلواتی را که انسان بفرستد و برای میتی هدیه کند چه معنویتی، چه صورتی، چه واقعیتی برای همین یک صلوات است. باید به کمی و زیادی متوجه نباشد، به کیفیت اینها متوجه باشد.
اگر برای خدا کسی انفاق کرد ولو یک پول باشد، و برای خدا انفاق نکرد، هزارها طلا و نقره باشد. اینها فانیات هستند و آنها باقیات هستند.
[انسان] هر آن به آن ترقی و رشد می کند، محال است که یک کار خیری برای خدا بکند مغفول عنه باشد، « لا یعزب عنه مثقال ذره » ملائکه خبر دار نشوند، کسی ننویسد، ضبط نکند.
باید ملتفت باشد! هر خیری و هر شری از هر کسی صادر شود، در آنجا آشکار است.
خدا می داند چقدرها « ناظر» هست و بر این وضعیّات، مطلع می شوند! خدا می داند چه پاداشی برای اعمال- چه خیر و چه شر- ثابت است و برای آدم مقرر می شود!
نباید خیال کند که مطلب، مال کمی و زیادی است، مال کیفیت است، برای خدا باشد، کم باشد؛ برای خدا نباشد زیاد باشد، و قهراً باید نگاه بکند که دفتر شرع چه می گوید و اینجا که هست، چه کاری باید بکند و چه کاری باید نکند.
ما مهمان خدا هستیم؛ در سفره او هستیم؛ می بیند ما را؛ می داند ما چکار می کنیم؛ می داند که ما خیال داریم چه بکنیم؛ بهتر از ما می داند خیالات ما را. ما یک چیزهایی را خیال می کنیم و خیال می کنیم این خیالات ما، واقعیت پیدا می کند و آن خیالات، واقعیت پیدا نمی کند، [و] خدا می داند بر عکس است؛ آنهایی را که ما خیال می کنیم واقعیت پیدا می کند، واقعیت پیدا نمی کند و آنهایی را که ما خیال می کنیم واقعیت پیدا نمی کند واقعیت پیدا می کند، تا این مقدار مطلع است!
« خدا که مطلع است »، معلوم؛ ملائکه اش، رسلش، همه جا، در راست، چپ، این طرف، آن طرف، همه جا هستند.
نمی شود از خدا مخفی کرد؛ خوب پس [حالا] که نمی شود مخفی کرد، و خدا می بیند، می داند و قادر هم هست، یک چیزهایی را دوست دارد، یک چیزهایی را دوست ندارد و برای خود ماست، والا برای او فرقی نمی کند؛ و اگر این جور است، آیا ما بیش از این حاجت داریم که همین قدر مطلع باشیم که « خدا بر ظاهر ما و بر باطن ما مطلع است »؟
شیطان ملعون، پیش حضرت یحیی علیه السلام مجسم شد؛ گفت: پنج نصیحت به تو می کنم.
گفت: خوب بگو.
[ شیطان] اول یک کلمه حکمت خیلی خوبی گفت؛ دوم هم بسیار خوب؛ سوم، آن هم بسیار خوب؛ چهارم، دید آن هم بسیار خوب است.
[حضرت یحیی علیه السلام] گفت: دیگر برو! در پنجم کار خودت را می کنی، برو! پنجم را دیگر نمی خواهم، لابد در پنجم، کار خودت را می کنی و الا ابلیس نیستی. ابلیس داعی به شرّ است؛ اینها همه مقدمه بود برای اینکه آخر کار، کار خودش را انجام بدهد.
همچنین ملتفت باشید! حیات فرنگی ها با جاسوس است، تا به حال بر سر ما، هر چیزی آورده اند، از جاسوسها آورده اند.
ملتفت باشید! اطراف خودتان را نگاه کنید، گاهی می شود به چند واسطه، به جاسوس می رسند.
اینها یک فطانتی است، که خدا باید این زرنگی را بدهد که آدم گول دروغ گوها را نخورد، آنقدر به آدم راست می گویند، تا اینکه دروغشان را بفروشند.
می گویند یک نفر ایتالیایی، تاجر بود و اول کسی که امتیاز نفت ایران را گرفت همین (فرد شخصی) بود. چون تاجر و خیلی مهم بود، امتیاز نفت ایران را به مبلغ خیلی گزافی خرید و چون نصرانی بود این را وقف کرد برای تبلیغات دینی [تا] به اختیار پاپ باشد و تبلیغات دین مسیح، با عواید این نفت باشد. پیرمرد- به قول خودش- وقف کرده بود که در راه خدا تبلیغات شود!
فوائد نفت، مدتها در دستش بود، [زمانی که] اول امر نفت، که ظاهراً شاید [در زمان] سلطنت « مظفر الدین شاه » بوده است.
دولت انگلیس فهمید که این [شخص] امتیاز را خریده و قباله اش پیش این است، آن وقت هم، صحبت محضر، ثبت و اسناد و این حرفها نبوده؛ قباله شخصی عادی بود که همه معامالات با او انجام می شد.
انگلیس، یک نفر از خودشان را فرستاد که « برو رفیق این پیرمرد متدین به دین مسیح، باش و انجام بده آنچه را که این [ شخص به وسیله آن] با تو انس بگیرد! »
این هم مدتها با این پیرمردی که متدین به دین مسیح بود، مشغول عبادت شد، با او شریک در عبادات و کلیسا شد، به طوری که [ پیرمرد] دیگر خاطرش جمع شد که رفیقش که آدم خوب و متدینی [است]، شبانه روز مشغول عبادت است؛ شاید از این هم بیشتر عبادت می کرد. بالاخره، تا آخر کار، فرصت را غنیمت شمرد و قباله را سرقت کرد، قباله نفت را از پیرمرد سرقت کرد و آورد تسلیم دولت انگلیس کرد. حالا آیا آن پیرمرد به این زودی ملتفت شد که این را به چه کسی داده است؟ بنده نمی دانم. همین قدر فهمید که رفیقش رفت و قباله هم نیست، مدتی بیچاره از غصه، زندگی را گذراند و مدتی طول نکشید که از غصه وفات کرد.
ملتفت باشید! ملتفت ما هستند؛ کما اینکه ملائکه، ملتفت خیالات ما هستند!! این ملعونها ملتفت هستند که بعد از چند سال چه خواهیم کرد، راهش را پیدا می کنند، جاسوس می گذارند، تمام خیالات و افکار انسان را به توسط او می فهمند!
باید ملتفت باشید! دیگر چاره ای نیست الا اینکه خودتان را به خدا بسپارید و متوسل شوید؛ یک دست شما قرآن و دست دیگر عترت باشد. عترت، معارفش در مثل « نهج البلاغه » است؛ اعمالش در مثل « صحیفه سجادیه » است؛ اعمال تکلیفی اش در مثل همین رساله های عملیه است.
از اینها شما را خارج نکنند، بلکه امتیاز ما- در مسلمین و غیر مسلمین- همین است که دو اصلی داریم، که برای دنیا و آخرتمان نافع است. برای دنیای ما، هم اگر مریض شدیم؛ اگر بلائی بر سر ما آمد، به اینها که متوسل شدیم، برای ما فرج می رسد.
این امتیاز در خصوص شیعه است؛ در اهل سنت، این مطلب نیست، بلکه به علمای فقه اجازه نمی دهد که در عقلیات دخالت بکنند. در عقلیات باید ابوالحسن اشعری یا معتزلی، مرجع باشد. در شرعیات باید- مثلاً - ابوحنیفه، شافعی و اینها مرجع باشد، تعجب می کنند که شیعه چطور یک نفر را هم رئیس عقلیات و هم رئیس شرعیات، قائل است.
ائمه ما هم در معارف و علوم عقلیه، مرجعند و هم در امور شرعیه و تکلیفیه، مرجعند. دیگر نمی دانند که این دو تا که سهل است، ائمه، غیر اینها را هم دارند: توسلات، تحصنات، تحفظات؛ از اینها راه مناجات با خدا را، از اینها راه عبودیت خدا را و اعمال را [می توانیم یاد بگیریم]؛ بلکه می توانیم به تبعیت اینها، اوقات ما در طاعت خدا، مستغرق بشود [و] هر چه بکنیم از طاعت خارج نشویم.
مقصود، شما ملتفت باشید: در این عصر، گرگ فراوان است، شما را می خرند، اما بعد هم می توانند یک غذای مسمومی به شما بدهند، کار شما را تمام کنند، بعد از اینکه کار را از دست شما گرفتند، بعد از اینکه استخدام کردند، و هر چند ماهیانه [مبالغی] که انسان خوابش را هم ندیده است، به او بدهند.
ملتفت باشید! شما را گمراه نکنند، از جاده، شما را بیرون نکنند که از دنیا و آخرت، شما را محروم می کنند. اگر دیدند بنده صادق قانع آنها هستید، که هستید؛ اما به شرطی که در راه اینها کشته شوید.
همین دیروز مگر نبود که از بغداد، قشون گرفت برای لبنان، که برود به نفع نصاری و بر علیه مسلمین بجنگد؟ « عبدالکریم قاسم » برای همین کودتا کرد؛ گفت: ما می رویم با مسلمانها می جنگیم که در لبنان حکومت را چرا به دست نصرانی نمی دهند؟ همین سبب شد کودتا کرد، دولت را به هم زد و یک دولت دیگری تشکیل داد. علی ایّ حالٍ، تا این حد اینها از شما طلب دارند که شما فدایی اینها شوید.
« والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته »
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:51 توسط سودابه یوسفی
|
فردوسی و شكل گیری شاهنامه
فردوسی در طابران طوس به سال 329 هجری بدنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و در آن ولایت مکنتی داشت. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی نداریم؛ اینقدر معلوم است که در جوانی از برکت درآمد املاک پدر به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی افتاده است. همانطور كه گفته شد وی دوران کودکی و جوانی را در خانواده ای که همه دهقان و ایرانی پاک نژاد بودند؛ در فضایی سرسبز و آرام به تحصیل علم و ادب گذراند. علاقه او به داستان های كهن باعث می شد تا گهگاه طبع خود را در سرودن تاریخ ایران قدیم آزمایش كند اما در آن زمان هیچ کس باور نمی کرد که این سروده های پراکنده ادامه یابد و به یک اثر عظیم حماسی به نام «شاهنامه» تبدیل شود.
شاهنامه سرایی
در عهد سامانیان در قرن چهارهم هجری، جمع آوری و تألیف سرگذشت پادشاهان قدیم ایران رونق به سزایی یافت. این کتاب ها که به شاهنامه معروف بودند به نثر نوشته شده بود و پیش از آن که از میان بروند، منبع و مأخذ برخی از کتاب های منثور و منظوم تاریخی در زبان فارسی و عربی قرار گرفت. جامع ترین آنها شاهنامه منثور ابومنصوری نام داشت که به فرمان «ابومنصور محمدبن عبدالرزاق» حاکم طوس، در حدود سال 346ه.ق به دست جمعی از مورخان و نویسندگان جمع آوری و تدوین گردید. این کتاب، مأخد مهم فردوسی در نظم شاهنامه است.
دقیقی، اولین شاهنامه سرا
پیش از آن که فردوسی، به شاهنامه سرایی بپردازد، «دقیقی» که از شاعران بزرگ و همسال فردوسی است به نظم شاهنامه روی آورده بود. وی تنها هزار بیت از داستان گشتاسب و ارجاسب تورانی را سروده بود که در سن کمتر از چهل سالگی به دست غلامش کشته شد. فردوسی علت قتل او را «خوی بد» یاد می کند و چینن می گوید:
| جوانیش را خوی بد یار بود |
| همه ساله تا بد به پیکار بود |
| بدان خوی بد جان شیرین بداد |
| نبود از جهان دلش یک روز شاد |
| یکایک از او بخت برگشته شد |
| به دست یکی بنده بر کشته شد |
منابع شاهنامه
پس از قتل دقیقی، دوستان فردوسی که قوت طبع شاعری او را پیش از این آزموده بودند نزد وی آمده و او را به ادامه کار تشویق کردند؛ اما وی منبع و مأخذی در اختیار نداشت که بتواند از روی آن به نظم شاهنامه بپردازد؛ از این رو این شاعر خستگی ناپذیر و سخت کوش برای تهیه این منابع به شهرهای بخارا، مرو، بلخ و هرات سفر کرده و با یک تحقیق میدانی و گسترده، داستان های باستان را از سینه پیران جهان دیده بیرون کشید و آن ر ا به نسل های پیش ازخود تقدیم کرد.
بپرسیدم از هر کسی بی شمار نترسیدم از گردش روزگار
و این در حالی بود که آتش جنگ همه جا شعله ور و راه ها پر خطر بود.
زمانه سرای پر از جنگ بود به جویندگان بر جهان تنگ بود.
نگرانی فردوسی
بزرگ ترین لذت بزرگان علم و ادب زمانی است که بتوانند نتیجه تلاشهای علمی و ادبی خود را ببیند و آثاری گران سنگ و ارزشمند از خود به یادگار گذارند. همچنین بزرگ ترین نگرانی آنان هنگامی است که موانع و مشکلاتی خواسته یا ناخواسته در این راه پیش آید و نتوانند کار بزرگی را که آغاز کرده اند به پایان برند. فردوسی نیز چنین بود. او همیشه این نگرانی و دغدعه خاطر را داشت که مبادا او هم همانند دقیقی که چهل سالگی از دنیا رفت با مرگی نا به هنگام روبه رو شود و نتواند کار بزرگی را که با عشق و علاقه آغاز کرده به فرجام رساند؛ از این رو از خداوند می خواست که آن قدر زنده بماند که بتواند شاهنامه را که خود آن را «نامه شهر یاران پیش» نامیده بود به نظم درآورد.
| همی خواهم از دادگر یک خدای |
| که چندان بمانم به گیتی به جای |
| که این نامه شهر یاران پیش |
| بپیوندم از خوب گفتار خویش |
دعای او مستجاب شد و در سن 71 سالگی، شاهنامه را به پایان رساند و در سن 82 سالگی نیز جهان فانی را وداع گفت.
حامی قدرشناس
اگر چه فردوسی در خانواده ای به دنیا آمد که به قول نظامی عروضی صاحب آب و زمین بودند و او بدین سبب از امثال خود بی نیاز بود؛ اما هر چه داشت همه را در راه تدوین شاهنامه خرج کرد و خود گرفتار فقر و تهیدستی گردید. در این زمان یکی از امرای قدرشناس طوس او را از نگرانی معاش و اندوه فقر رهایی بخشید و تحت حمایت خود قرار داد؛ اما دیری نپایید که این حامی قدرشناس به وضع نامعلومی ناپدید شد. بعد از آن بود که دیگر فردوسی روی آسایش ندید و فقر، سایه سیاه و سنگین خود را تا پایان عمر بر سر راه او انداخت.
| الا ای برآورده چرخ بلند |
| چه داری به پیری مرا مستمند |
| چو بودم جوان برترم داشتی |
| به پیری مرا خوار بگذاشتی |
رنج سی ساله
«هرچه زودتر برآید؛ دیر نپاید».
این سخن از سعدی شیرازی است یعنی چیزی که با شتاب انجام یابد ماندگار نمی ماند. بعضی از شاعران و نویسندگان که بی تأمل و اندیشه، سخن می سر ایند و به قدری آثارشان بی پایه و بی مایه است که به قول نظامی عروضی «پیش از خداوند خود بمیرد» اما فردوسی این شاعر توانمند ایران، از کسانی بود که عشق و تلاش را به هم آمیخت و با فقر و تنگدستی در آویخت و سی سال رنج برد و دود چراغ خورد تا توانست اثری پایدار و ماندگار از خود به یادگار گذارد.
| بسی رنج بردم در این سال سی |
| عجم زنده کردم بدین پارسی |
| نمیرم از این پس که من زنده ام |
| که تخم سخن را پراکنده ام |
فردوسی در سن کهولت نیز خود را بازنشسته نپنداشت و هستی خود را در این راه گذاشت و تا دستانش توان نوشتن داشت قلم را کنار ننهاد و حاصل رنج سی ساله خود را در سال 400 هجری و در سن 71 سالگی به جامعه ادبی وهنری ایران زمین تقدیم کرد تا در سن 82 سالگی نیز به پیرایش و آرایش آن پرداخت.
دربار سلطان محمود
مشهور است که فردوسی پس از تکمیل شاهنامه و بازنگری در آن، تصمیم گرفت آن را به سلطان محمود غزنوی تقدیم کند، تا با پاداشی که از این راه می ستاند هم خود را از فقر و تهدیدستی برهاند و هم کتاب را از گزند حوادث مصون دارد. وی بدین منظور از طوس به غزنین آمد، و به دربار محمود بار یافت، اما بر خلاف انتظار، مورد بی مهری سلطان قرار گرفت. فردوسی خشم آلود از کاخ بیرون شتافت و به گرمابه رفت و همه درهم هایی را که دریافت کرده بود بین کارکنان حمام تقسیم کرد و شبانه به هرات گریخت. فردوسی مدت ها به هجو سلطان محمود پرداخت و در مذمت او شعر سرود. [لازم به ذکر است تحقیقاتی جدید در همین سالهای معاصر صورت گرفته است که اساس این داستان را زیر سوال برده است اما آنچه برای ما به یقین آشکار است مورد بی مهری قرار گرفتن صاحب شاهنامه از سوی جامعه ان روز است]
علت بی توجهی سلطان محمود به فردوسی
درباره این که چرا سلطان محمود به فردوسی بی اعتنایی کرد گفته اند: فردوسی از پیروان اهل بیت بود و سلطان محمود را با شیعیان میانه ای نبود. نظامی عروضی می گوید: سلطان محمود مردی متعصب بود و اطرافیان وی که با فردوسی دشمن می داشتند به سلطان گفتند که او مردی رافضی (شیعه) است و این بیت هار ا دلیل رفض (و شیعه بودن) اوست.
| خردمند گیتی چو دریا نهاد |
| برانگیخته موج از او تندباد |
| چو هفتاد کشتی در و ساخته |
| همه بادبان ها برافراخته |
| میانه یکی خوب کشتی عروس |
| برآراسته همچو چشم خروس |
| پیمبر بدو اندرون با علی |
| همه اهل بیت نبی و وصی |
| اگر خلد خواهی به دیگر سرای |
| به نزد نبی و وصی گیر جای |
| گرت زین بد آید گناه من است؟ |
| چنین دان و این راه، راه من است |
| بر این زادم و هم بر این بگذرم |
| یقین دان که خاک پی حیدرم |
حب علی(ع)
فردوسی، ازدوستان خاندان اهل بیت عصمت و طهارت و شیفته مقام حضرت علی (ع) بوده است. این معنا در اشعار بسیاری از فرودسی تجلی یافته است.
| مرا غمز کردند کان بد سخن |
| به مهر نبی و علی شد کهن |
| هر آن کس که در دلش بغض علی است |
| از او خوارتر درجهان گو که کیست |
| منم بنده هر دو تا رستخیز |
| اگر شه کند پیکرم ریز ریز |
| من از مهر این هر دو شه نگذرم |
| اگر تیغ شه بگذرد ازسرم |
| من بنده اهل بیت نبی |
| ستاینده خاک پای وصی |
| نترسم که دارم ز روشن دلی |
| به دل مهر جان نبی و علی |
| چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی |
| خداوند امر و خداوند نهی |
| که من شهر علمم و علی ام در است |
| درست این سخن گفت پیغمبر است |
فردوسی، شاعری آزاده
یکی از دلایلی که فردوسی مورد بی مهری سلطان محمود قرار گرفت این بود که او شاعر درباری نبود. سلطان محمود انتظار داشت که او هم مانند دیگر شاعران، جیره خوار درگاه او باشد و جز به ستایش او به کاردیگری نپردازد. او انتظار داشت که فردوسی هم همانند فرخی، عنصری و عسجدی در مدح او قصیده ها بسراید و زندگانی او را به نظم درآورد، اما فردوسی نه تنها شاعر مدیحه سرای مزدبگیر نبود بلکه به عکس گاه بیت هایی گفته بود که به سلطان محمود کنایه می زد. از جمله از زبان «رستم فرخزاد» قرن او را که قرن چهارم هجری است این گونه پیش بینی کرده بود:
| بداندیش گردد پدر بر پسر |
| پسر بر پدر همچنین چاره گر |
| بر این سالیان چارصد بگذرد |
| کزین تخمه گیتی کسی نسپرد |
| شود بنده بی هنر شهریار |
| نژاد و بزرگی نیاید به کار |
| زیان کسان از پی سود خویش |
| بجویند و دین اندر آرند پیش |
| بریزند خون از پی خواسته |
| شود روزگار مهان کاسته |
وفات فردوسی
سلطان محمود غرنوی، ابتدا فردوسی را مورد بی مهری قرار داد و دل او را ر نجاند، اما سال ها بعد درصدد برآمد ازاین شاعر دل شکسته دل جویی کند؛ از این رو هدایایی فراهم کرد و گفت: با شتر سلطانی به طوس برند و از او عذر خواهند؛ اما اقبال با این شاعر همراه نبود. نظامی عروضی گوید: هدایای سلطان به سلامت به شهر «طبران» رسید، وقتی شتر از دروازه «رودبار» وارد می شد، جنازه فردوسی از دروازه «رزان» بیرون می رفت. گویند از فردوسی دختری ماند سخت بزرگوار، خواستند هدایای سلطان را بدو سپارند، قبول نکرد و گفت بدان محتاج نیستم. فردوسی پس از 82 سال زندگی شرافتمندانه و افتخار آمیز در سال 411ه. ق غریبانه وفات یافت و دخترش عزت و بلند طبعی او را کامل کرد و این چنان مقتدرانه از هدایای مادی سلطانی چشم پوشید و افتخاری بر افتخارات پدر افزود.
کاخ بلند فردوسی
وقتی خبر مرگ فردوسی و رد هدایای او توسط دخترش به گوش سلطان محمود غزنوی رسید، دستور داد تا با آن هدایا کاروان سرا و آب انباری در بین راه نیشابور و مرو بنا کند. امروز پس از گذشت هزار سال که از مرگ فردوسی می گذرد نه از کاروان سرا اثری است و نه از «سلطان سرا»؛ نه از کاخ نشانی است و نه از کاخ نشین؛ اما کاخی که فردوسی بنا کرد نه تنها با گذشت روزگاران ویران نگردید بلکه بر آبادی و استحکام آن افزوده گشت.
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا
فردوسی خود در شاهنامه آورده است:
| بناهای آباد گردد خراب |
| ز باران و از تابش آفتاب |
| پی افکندم از نظم کاخی بلند |
| که از باد و باران نیابد گزند |
| بر این نامه بر سال ها بگذرد |
| بخواند همی هر که دارد خرد |
| نمیرم از این پس که من زنده ام |
| که تخم سخن را پراکنده ام |
شاهنامه و سخنان امام حسین (ع)
از داستان های بسیار آموزنده و خواندنی شاهنامه، داستان رستم و اسنفدیار است. قسمت هایی از این داستان، یادآور سخنان سرور آزادگان و سالار شهیدان حسین بن علی (ع) است. از آن جمله، آن جا که رستم می گوید:
مگر بند، کز بند عاری بود شکستی بود زشت کاری بود
اشاره به این شعر امام حسین در روز عاشورا دارد که:
- القتل اولی من رکوب العاری: کشته شدن بهتر از ننگ تسلیم است.
- رستم: مرا کشتن آسان تر آید زننگ
- امام حسین (ع): مرگ در ر اه رسیدن به عزت و احیای حق چه آسان است.
- رستم: و گر باز مانم به جایی ز جنگ
- امام حسین (ع) خطاب به برادرش محمد حنفیه می فرماید: ای برادر، به خدا قسم، اگر در زمین پناهگاه و چاره ای نداشته باشم، با یزید بن معاویه بیعت نخواهم کرد.
تسلیم ناپذیری قهرمان شاهنامه
فردوسی از زبان قهرمانان و پهلوانان شاهنامه به همه آزاد مردان و ستم ستیزان جهان می آموزد که در برابر بیگانگان سر تسلیم و تعظیم فرود نیاورند و مرگ با عزت بر زندگی با ذلت ترجیح دهند و این همان مضمون سخنان سید و سالار شهیدان امام حسین (ع) در کربلاست.
| مر ا مرگ خوش تر از آن زندگی |
| که سالار باشم کنم بندگی |
| بزرگی که انجام آن تیرگی است |
| بر آن مهتری بر بباید گریست |
| به نام نکو گر بمیرم رواست |
| مرا نام باید که تن، مرگ راست |
" یادش گرامی"
برگرفته از مهرنیوز
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:21 توسط سودابه یوسفی
|
آوردهاند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد ميكني؟ عرض كرد آري.. بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟ عرض كرد اول «بسمالله» ميگويم و از پيش خود ميخورم و لقمه كوچك برميدارم، به طرف راست دهان ميگذارم و آهسته ميجوم و به ديگران نظر نميكنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نميشوم و هر لقمه كه ميخورم «بسمالله» ميگويم و در اول و آخر دست ميشويم..
بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو ميخواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نميداني و به راه خود رفت. مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد. بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نميداند. بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را ميداني؟ عرض كرد آري. بهلول پرسيد چگونه سخن ميگويي؟ عرض كرد سخن به قدر ميگويم و بيحساب نميگويم و به قدر فهم مستمعان ميگويم و خلق را به خدا و رسول دعوت ميكنم و چندان سخن نميگويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت ميكنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نميداني.. پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نميدانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد. بهلول گفت از من چه ميخواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نميداني، آيا آداب خوابيدن خود را ميداني؟ عرض كرد آري. بهلول فرمود چگونه ميخوابي؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب ميشوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليهالسلام) رسيده بود بيان كرد.
بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نميداني. خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نميدانم، تو قربهاليالله مرا بياموز.
بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.
بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود. جنيد گفت جزاك الله خيراً! و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد. و در خواب كردن اينها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:6 توسط سودابه یوسفی
|
مروري بر فرقههاي متصوفه
در ابتدا رسم بود و اكنون نيز كاملاً معمول است كه سالك خود را تحت رهبري و ارشاد يك نفر مرشد روحاني كه عنوان معلم وي را دارد و به «شيخ» يا «مرشد» و يا «پير» معروف است قرار دهد. در موارد بسيار اين شاگردي متضمن اطاعت مطلق از معلم است. زيرا از يكسو آموزگار است كه راه رستگاري را ميشناسد و از طرف ديگر شاگرد تا زماني كه هوا و هوس و بر روي هم نفس خود را تابع ارادهي رهبر نكند و بدين وسيله آنها را سركوب نكند قادر به سلوك نخواهد بود و به قرب الاهي نايل نخواهد آمد. اين گروهها مركب از مردمي بودند كه به طور معمول كار روزانهي خود را دنبال ميكردند و فقط گاهگاهي دور يكديگر جمع ميشدند و به برگزاري مراسم درويشي ميپرداختند. فقط برخي از اين گروهها دائمي بودند و اعضاي آنها زيرنظر شيخ با يكديگر ميزيستند. براي تحقيق دربارهي سير تصوف اسلامي لازم است كه توجه خاصي به اين فرقهها كه در قرون گذشته پديد آمدهاند مبذول شود. برخی از گروههای تصوف عبارتند از:
- زيديه: اين فرقه از طريق عبدالواحدبن زيد (متوفي به سال 177 هجري) پايهگذاري شد و او خود از مريدان برجستهي حسن بصري (متوفي به سال 110 هجري) است. آيين اين فرقه شامل تجريد و تفريد بود. مفهوم تجريد اين است كه انسان بايد از نظر ظاهر از عوارض حيات دوري جويد و از نظر باطن چشم به پاداش نداشته باشد، يعني انسان نبايد چيزي از عوارض اين دنيا را بپذيرد و نه انتظار هيچگونه پاداش موقت يا ابدي داشته باشد، بلكه بايد فقط به خاطر خدا و بدون هيچ محرك يا دليل ديگر، عارفانه سلوك كند.
قلب مريد بر صفا و پاكي تكيه دارد،
و شوق باطن او را به هر وادي ميكشاند.
هر كجا ميگذرد پناهي جز خدا نميبيند.
عبادت پاك و خالص ميكند،
و پاداش پاك و خالص ميگيرد،
و پاكي چراغ دل اوست.
زهي طالب و خوشا مريد
كه دل در طلب آن مطلوب لايزال استوار داشت،
و خود مراد و مطلوب او گرديد۰
- عجميه: به توسط حبيب عجمي (متوفي به سال 156 هجري) برقرار گرديد. وي از بزرگترين مريدان حسن بصري بود و تعليماتش شامل امساك و صبر بود. «امساك وقتي راست آيد كه دست از تعلقات دنيا تهي و دل از طمع ثروت اندوزي پاك گردد» (جنيد). اگر دل از طمع ثروت اندوزي پاك باشد، مال دنيا نميتواند صدمهاي به شخص وارد سازد. پيامبر ميفرمايد: «اين دنيا در مقابل خداوند ارزش بال مگسي را ندارد». بنابراين، براي صوفي ترك آنچه به او اعطا شده است آسان است و دل از آن فارغ ميدارد.
- طيفوريه: از طريق بايزيد بسطامي (طيفور بن عيسي بن آدم بن سروشان، 160-240 هجري) تأسيس شد. با يزيد كه ملقب به امام العلما بود، از مريدان و الامقام امام جعفر صادق (ع) به شمار ميرود. تعليمات عمدهي اين طريقه حاوي مستي (سكر) (intoxication) و هشياري (صحو) (sobriety) است. جد با يزيد مردي زرتشتي بود كه با اشتياق بسيار اسلام آورده بود. بنا به گفتهي جنيد با يزيد از اولياء اللّه بود. با يزيد ميگويد: «صوفيان در شمار فرزنداني هستند كه در حمايت و مراقبت خدا قرا دارند.».
-كرخيه: اين طريقه به همت معروف كرخي (متوفي به سال 200 هجري) پيريزي شد. پدر معروف، زرتشتي بود؛ معروف از پيش پدر و مادر فرار كرد و در خدمت علي بن موسي الرضا(ع) شرف حضور پيدا كرد و به دين اسلام مشرف شد. معروف را از دانشوران بزرگ و يكي از صوفيان برجسته و بلند پايه به شمار ميآورند. وي از جمله شاگردان و مريدان درخشان اما م علي بن موسي الرضا(ع) بود كه مورد لطف و محبت امام قرار داشت و امام در راه تربيتش متحمل رنجهاي فراوان گرديد. به توسط معروف بود كه شش مسلك مهم صوفي متجلي گرديدند.
معروف كرخي معتقد است كه اساس تقوي پرهيز از منهيات و دوري از تمنيات نفس است. هر قدر از اين دو اجتناب ورزيم به ايقان و اطمينان بيشتر نايل خواهيم شد.
- سقطيه: اين طريقه به وسيلهي سري سقطي (ابوالحسن سري بن مغلس سقطي، متوفي به سال 253 هجري) به وجود آمد. وي از مريدان بزرگ معروف كرخي و شيخ جنيد بغدادي به شمار ميرفت. آيين مهم اين طريقه عبارت از آيين ذكر است. ذكر حقيقي متضمن از ياد بردن همه چيز جز خداي واحدي كه او را ذكر ميكنيم، ميباشد.
در قرآن آمده است: «و خداي را لحظهاي فراموش مكن». يعني چون غير خدا را از ياد بردي، بدين روي خدا را به ياد آوردهاي. پيامبر(ص) فرمود: «مردم موحد بر ديگران برتري دارند و چون از او پرسيدند، موحدان چه كساني هستند جواب داد، مردان و زناني كه خدا را بسيار ميخوانند و دائم به ياد او هستند. موحد كسي است كه در خلوت به روي غيربسته است.
- جنيديه: اين طريقه به توسط جنيد بغدادي (متوفي به سال 297 هجري) تأسيس شد. وي به لقب طاووس عارفان يا طاووس العلما ملقب گرديد و اولين صوفي بزرگي است كه تعليمات باطني تصوف را ثبت و تنظيم كرده است. جنيد خود از مريدان سري سقطي به شمار ميرفت.
از جنيد پرسيدند عارف كيست؟ جواب داد رنگ آب رنگ ظرف است. و منظورش اين بود كه در هر حال عارف آنچه را شايستهتر است دنبال ميكند؛ حالات عارف مختلف است و از اينرو صوفي را «ابنالوقت» خوانند. تعليمات باطني جنيد براساس صحو (هشياري) و عشق قرار داشتند و بنا بر اين، عمل جنيد تأمل و تدبر بود. جنيد سكر يا مستي را رد ميكرد و ميگفت ما به مردمي كه منطقي و وثيق نيستند نياز نداريم. موافق سخن اين صوفي بزرگ، عارفان در حالت وجد در حضور خدا قرار ميگيرند، اما وجد ناپايدار و معرفت ثابت و پايدار است.
در اينجا به ذكر نام آنها قناعت ميورزيم:
- هبيريه: به وسيلهي هبيرهي بصري (متوفي به سال 287 هجري) بنياد نهاده شد.
- چشتيه: به توسط خواجهي دينوري (متوفي به سال 299 هجري) تأسيس گرديد.
-گازرونيه: به توسط ابواسحق كازروني ] شيخ ابواسحق ابراهيم بن شهريار كازروني، مشهور به شيخ مرشد [ (متوفي به سال 426 هجري) داير گرديد.
- طوسيه: به وسيلهي ضياء الدين طوسي (متوفي به سال 560 هجري) به وجود آمد.
- سهرورديه: به وسيلهي ضياءالدين ابونجيب سهروردي (متوفي به سال 563 هجري) پديد آمد.
- فردوسيه: به توسط نجمالدين كبري (متوفي به سال 618 هجري) قوام يافت.
در اينجا شايسته است كه از ولي وصوفي بزرگ شيخ عبدالقادر جيلاني (متوفي به سال 561 هجري) كه مسلك معروف قادريه را پيريزي كرد ذكري به ميان آوريم.
سلوك كه برابر است با درمه در بين هندوان، در آيين قادريه به سه مرحله تقسيم ميگردد:
در مرحلهي اول سالك نام خدا را بلند يا آهسته ميخواند (ذكر) و به اين طريق «كساني كه ايمان دارند از تاريكي خارج ميشوند و به روشنايي راه مييابند». در اين مقام سالك ملاحظه ميكند.
نقش غزالي در احياء عرفان و تصوف
با نفوذ غزالي بود كه تصوف مقاوم و منزلتي استوار و اطمينان بخش در عالم اسلام پيدا كرد. غزالي به سال 450 هجري در طوس زاده شد. در جواني پدرش را از دست داد و زيرنظر يك دوست امين صوفي رشد و پرورش يافت و قسمتي از عمر را به عنوان شاگرد امامالحرمين (امام الحرمين، شهرت عبدالملك نيشابوري بود كه فقيه شافعي مذهب و از معلمين غزالي بود) در نيشابور به سر برد. در سال 484 هجري به دستور خواجه نظام الملك وزير، براي تدريس در مدرسهي نظاميهي بغداد برگزيده شد.
ظهور محي الدين ابن عربي
غزالي تصوف را به صورتي عملي تحويل كرد و بر اثر نفوذ مؤثرش، تصوف خشك در قرن ششم در الاهيات ااهل تسنن وارد شد و از آن موقع تاكنون به همان صورت باقي مانده است. تصوف در قرن هفتم هجري در اسپانيا ظاهر گرديد. به نظر ميرسد كه اولين صوفي اسپانيايي، شيخ محي الدين محمد بن علي (1165-1240 مسيحي) بوده است كه معمولاً به ابنالعربي (مخصوصاً در شرق) و همچنين شيخالاكبر شهرت دارد. وي به تمام آسيا سفر كرد و در دمشق در گذشت. ادوارد براون ميگويد: «هيچ متصوف اسلامي مگر جلال الدين بلخي در اشتهار و نفوذ و پرباري و پيچيدگي بيان بر شيخ محي الدين برتري نداشته است.» تعليمات و كلمات قصار او يگانه منبع پر ارزش الهام عملي صوفيان وحدتگراي، كه پس از او در كشورهاي عربي زبان و يا ايران به وجود آمدند، به شمار رفته است. حتي بعضي بر آنند كه جلال الدين بلخي نفوذ و شهرتش را مديون حضور در جلسات درس صدرالدين قونوي است كه دربارهي فصوص الحكم ابنالعربي بحث و تدريس ميكرده است. عراقي (متوفي به سال 686 هجري)، جامي (متوفي به سال 898 هجري)، عبدالكريم جيلاني (متوفي به سال 832 هجري)، شبستري (متوفي 720 هجري) كمال الدين عبدالرزاق كاشاني (متوفي به سال 736 هجري و بسياري رجال دانشمند ديگر در ميان صوفيان هستند كه عقايد و تعليماتشان، اصطلاحات و طرز تفكرشان، مبين اين است كه از آثار ابنعربي يا آثار شاگردان و مريدانش تأثير برداشتهاند. در خارج از عالم اسلامي شهرت و نفوذ ابن عربي در فلاسفه و متصوفان مسيحي قرون وسطي مؤثر افتاده است. آثار لولي (Lully) و دانته علايم اين نفوذ را مينمايانند و اين چيزي است كه مورد تأييد پلثيو (Palacio) ميباشد.
ابن عربي مؤسس فرقهي وجوديه بود؛ اين فرقه نظريهي تجلي يا صدور الاهي را تعليم ميكرد. از تعليمات او چنين برميآيد كه حقيقت در مراحل پايينتر، بدون اينكه كمبودي در مراحل بالاتر رخ دهد متجلي شده است و تمام تجليات (اعم از ظاهري و باطني) به لحاظ ماهيتي ماهيتند و به لحاظ وجودي وجودند. وي همچنين در تعليمات خود تأكيد ميكند كه اسماء خدا و صفات خدا در شمار ذواتند كه در مراحل پايين معرفت از يكديگر متمايز ميگردند. آراء و نظريات ابنعربي بلامعارض باقي نماندند. شيخ ركن الدين علاءِالدوله سمناني از كساني بود كه با وي به مشاجره برخاست. ركن الدين از مردم سمنان بود و در بغداد به سال 687 هجري اقامت گزيد و مريد شيخ نورالدين شد. شيخ ركن الدين آثار ابنعربي را مطالعه كرد و بر كتاب فتوحات او شرحهايي نوشت و خود بنيانگذار طريقهي شهوديه بود و عقيده داشت كه عالم ظل وجود خداست و نه تجلي او و نيز تعليم ميكرد كه وجود از ماهيت جداست و وجود را حقيقت خارجي ماهيت ميشمرد.
از نظر طريقهي وجوديه، وجودخارجي همانا وجود خداست و از نظر شهوديه لاوجود با ظل يا ظهور اسماء و صفات ارتباط دارد. از لحاظ فرقه وجوديه خدا در تمام مخلوقاتش حضور دارد ولي از نظر شهوديه خدا از طريق علم خود در همهي اشياء حاضر است.
ظهور مولانا و شمس تبريزي
در قرن هفتم هجري همچنين ما با صوفي بزرگ جلال الدين بلخي (متوفي به سال 672 هجري) روبهرو هستيم. جلال الدين زادهي بلخ بود و پدرش بهاءالدين مجبور شد آن شهر را ترك گويد و به سوي غرب بكوچد و سرانجام در قونيه به سال 628 هجري از جهان درگذشته است. جلالالدين نزد پدرش تعليم يافت. پدر جلال الدين از دانشوران بزرگ و معروف بود و پس از مرگش، جلالالدين به حلب و دمشق رفت و تحت نفوذ برهانالدين كه يكي از شاگردان مشهور پدر جلالالدين بود قرار گرفت و تحت تربيت آداب صوفي درآمد. جلالالدين پس از مرگ استادش با ولي و مراد بزرگ خويش شمس تبريزي آشنا شد. شمس تبريزي روح جلالالدين را تكان داد و او را از قيد خود و خودي آزاد كرد و پس از مرگ شمس تبريزي بود كه جلال الدين بلخي به سراييدن اشعار صوفيانه و عظيم خويش يعني مثنوي مبادرت ورزيد. كتاب مثنوي در سراسر عالم اسلامي از احترام و توجه خاص مردم برخوردار بوده است.
جلال الدين بلخي مرام و مسلك درويشي را به عنوان مسلك مولوي به وجود آورد. اين مسلك را اروپاييان طريقهي « درويشان رقصان » نام دادهاند. آيين مخصوص جلالالدين بلخي عبارت از قرب به خداست. به نظر او:
قرب ني بالا زپستي رفتن است قرب حق از جنس هستي رستن است
كارگاه گنج حق در نيستي است غرهاي هستي چه داني نيست چيست
و نيز فرمايد:
چون كه سر برزد زمشرق قرص خور نزستاره ماند و نز شب اثر
همچنين جوياي درگاه خدا چون خدا آيد شود جوينده لا
هالك آمد پيش و جهش هست و نيست هستي اندرنيستي خود طرفهاي است
صوفيان هند
در حال حاضر در هند چهار مسلك منتفذ و كامل صوفي را ميتوان يافت. اينك طرح تاريخي و موجود را با بررسي و توصيفي كوتاه از اين مسلكها خاتمه ميدهيم. نخستين نظام صوفي هند از آن چشتيه است كه در قرن هفتم هجري به وسيلهي خواجه معين الدين چشتي سيستاني (متوفي به سال 633 هجري) تأسيس شد. پيروان اين طريقه عموماً مراسم چلهنشيني را اجرا ميكنند، بدين معني كه چهل روز در خلوت را به روي غير ميبندند و در بستر ناهموار و خشن قرار ميگيرند و خواب را ترك ميكنند. چشتيان اهل سماعند و باور دارند كه سماع باعث عروج قلب به سوي خدا ميشود. بر روي هم در نظام صوفيان چشتي سماع زمينهي تهذيب و پرورش روحاني و فكري شخص مبتدي به شمار ميرود. پير يا مرشد عقل را به يكسو ميافكند و به شدت تحت تأثير نامحدود موسيقي افلاك قرار ميگيرد. از منظر صوفي چشتي نغمهي دلكش موسيقي و آواي نامطبوع زاغ يكسان است.
سعدي شاعر بزرگ صوفي فرمايد:
چو شوريدگان ميپرستي كنند به آواز دو لاب مستي كنند.
طريقه قادريه نيز پيروان فراواني در هند دارد.
طريقهي سهرودريه به وسيلهي ضياءالدين ابونجيب سهروردي (متوفي به سال 563 هجري) بنياد نهاده شد و به دست برادرزاده و مريد بزرگ او شهابالدين سهروردي (متوفي به سال 632 هجري) صاحب كتاب عوارف المعارف استحكام و قوام يافت. اين طريقه پيروان فراواني در هند دارد. اخيراً تصوف هند به دست شيخ احمد سرهندي حيات دوباره يافت. شيخ احمد در شمار مردان با فضيلت و وابستهي طريقهي شهوديه است و او را مجدد الف ثاني (مجدد اسلام در آغاز دومين هزارهي اسلامي) نيز شمردهاند. نظام صوفي نقشبندي را او به هند معرفي كرد. شيخ احمد از مريدان برجستهي خواجه باقي باللّه بود . پيش از اين به تفاوتهايي كه بين دو طريقهي وجوديه و شهوديه، وجود دارد اشاره كرديم، مجدد با كشف و بيان بسياري از حالات و مقاماتي كه مورد توجه پيشينيان قرار نگرفته بودند، دامنهي آزمايشهاي ديني را بسط داد. اثر عمدهي او مكتوبات است.
+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:31 توسط سودابه یوسفی
|
۲۵ فروردین روز بزرگداشت شیخ فریدالدین عطار نیشابوری است
نامش محمد کنیه اش ابوحامدو لقبش فریدالدین و تخلصش عطار بوده است.درباره تاریخ تولد وی تردید بسیار است تا آنجا که حتی استناد به امثال و شواهد تاریخی و آثار خود عطار هم برای ثبت سال ۵۴۰ هجری قمری به عنوان تولد او متقن نیست.او در روستای کدکن نیشابور دیده به جهان گشود .آنچه از تخلصش پیداست شغلش عطاری بوده و گویا دکان دارو فروشی داشته است.چنین بنظر می رسد که پدر عطار نیز عطار بوده وبکار طبابت مشغول.عطار فرزندانی داشته که یکی از آنها ظاهرا در ۳۲ سالگی وفات یافته و این معنی از دو رباعی که در مختارنامه آمده به دست می آید.زندگانی عطار مقارن با حملات غزان و مغولان و قحطی های متوالی و مهلک بوده است که همگی در اندیشه و ذهن حساس شیخ تاثیر نهاده اند.و در همین حوادث و حملات بوده که سرانجام شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در سال ۱۸ هجری قمری کشته شده است.
بنابر مختار نامه که به قلم خود شیخ است ترتیب زمانی آثار عطار این گونه است:
خسرو نامه(الهی نامه).اسرارنامه.منطق الطیر.مصیبت نامه.دیوان غزلیات و قصاید.جواهرنامه.شرح القلب ورباعیات(مختارنامه).
از میان مثنوی های عطار از همه مهمتر و شیواتر منطق الطیر است این کتاب در حقیقت بهترین اثر عطار و یکی از زیباترین و موفق ترین نمونه های آثار تمثیلی و رمزی در ادبیات فارسی است. مثنوی منطق الطیر در بحر رمل مسدس محذوف سروده شده است و تعداد ابیات آن در نسخ و چاپ های مختلف بین ۴۴۰۰ تا ۴۷۰۰ بیت است.نام آن در آثار عطار به سه صورت "منطق الطیر" و "مقامات طیور"و"طیورنامه"آمده است.
اما طرح کلی این داستان عبارت است از اجتماع مرغان برای یافتن رهبر و راهنما و حرکت آنها به سوی سیمرغ و گذشتن از مراحل مختلف و سرانجام رسیدن به مقصد نهایی که همان درگاه سیمرغ است. از میان مرغان هدهد که پیک سلیمان به جانب بلقیس بوده بر میخیزد و سیمرغ را شایسته پادشاهی معرفی میکند.هریک از مرغان از طی طریق عذری می آورند اما هدهد به آنها پاسخی شایسته می دهد و آنان رابا بیان داستانهایی به پیمودن این راه بر می انگیزد در نتیجه مرغان اورا به پیشوایی بر می گزینند.هدهد پس از پاسخ دادن به سوالات مرغان.منازل و مراحل سلوک را برای آنها شرح می دهد. مرغان به راه می افتند. بسیاری دروادی های مختلف جان می بازند و تنها "سی مرغ"خسته و رنجوربه درگاه سیمرغ می رسند و در آنجا در می یابند که در واقع طالب و مطلوب یکی است.
یادش گرامی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:28 توسط سودابه یوسفی
|
بیا به دیدن جسمی که ترک عادت کرد
وروح وجان مراغرق این سعادت کرد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 3:44 توسط سودابه یوسفی
|
ماشمع نداریم که در خویش فروزیم
ماراسرآنست که در خویش بسوزیم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 0:18 توسط سودابه یوسفی
|
ای شمع گل اندام چرا می خندی؟
با گریهء مادام چرا می خندی؟
خودسوختهءخویش چرا میگریی؟
ای عاشق ناکام چرامی خندی؟
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 1:19 توسط سودابه یوسفی
|
گویا به آرامش مطلق رسیده اند
آنهاکه شب تا به سحر آرمیده اند
ماعشق راساده وآسان چشیده ایم
انگار آرامش ما را خریده اند
اما چه شبها که بیاد خدای خود
ازباغهای زندگیم اشک چیده اند
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 0:55 توسط سودابه یوسفی
|
قطب سلسله علويه رضويه نعمت اللهيه سلطانعليشاهي گنابادي
| |
سلطان العرفاء و زين الحکماء و رأس العلماء، الزّاهدالاتم و الخلق الاعظم، جناب سلطانعلي شاه گنابادي. نام شريفش حاج سلطان محمّد فرزند ملاحيدر محمد اهل بيدخت گناباد. پدر بزرگوارش ملا حيدر محمد در يکي از يورشهائي که ترکمنها براي غارت و چپاول به گناباد آورده بودند، اسير آنها گرديده و پس از مدتي اسارت بوسيله فديه که اقوام وي فرستاده بودند، مستخلص گرديده در مزرعه نوده سکونت اختيار نمود؛ و در همان اوقات اتفاق را خدمت جناب نورعليشاه اوّل رسيده و به شرف فقر مشرّف گرديد. آنگاه در سال يکهزار و دويست و پنجاه و چهار هجري قمري به قصد زيارت عتبات و عزم تشرّف حضور جناب حسينعلي شاه و تجديد عهد از طريق هندوستان حرکت فرمود، ولي ديگر از سفر باز نيامد و براي هميشه مفقودالاثر گرديد.
جناب سلطانعلي شاه در بيست و هشت جمادي الاولي سال يکهزار و دويست و پنجاه و يک متولد و در سن سه سالگي از ديدار پدر محروم گرديد. جنابش تا شش سالگي تحت پرستاري مادر که مؤمنهاي زاهده بوده است نشو و نما يافته، آنگاه مادرش وي را به مکتب سپرد. هوش سرشار و حافظه قوي وي را در کمتر از شش ماه قادر به قرائت قرآن و خواندن کتاب نمود. جنابش پس از خواندن چند کتاب فارسي بعلت عدم بضاعت مالي تحصيل را ترک و به کمک برادر بزرگ خود ملاّ محمدعلي که سرپرستي وي و مادرش را بر عهده داشت، مشغول گرديد و در تلاش معاش با برادر همکاري ميفرمود که از جمله مدتي به گوسفند چراني اشتغال داشت. وي تا سن هفده سالگي هم چنان براي ادامه زندگي دستيار برادر بود، تا اينکه اتفاقاً روزي به قصد ديدن خواهر خود به قريه بيلُند دو فرسخي بيدخت رفت و گذار وي به مدرسه قريه افتاد و از ايام مکتب و تحصيل ياد نموده شوق تحصيل در وي مشتعل ميشود، در مراجعت به بيدخت به مادرش اظهار ميکند که رفقاي هم سن خود را ديدم که همه به مدرسه ميرفتند و درس ميخواندند، من هم ميل دارم بروم درس بخوانم. مادر قبول تقاضاي وي را منوط به اجازه و رضايت برادرش ميکند. شب که برادرش به منزل ميآيد، مادر اشتياق آن جناب را به تحصيل به برادرش ميگويد. وي ميگويد: مادر جان ميداني که ما وسعت مالي نداريم که بتوانيم براي گوسفندان چوپاني بگيريم و بايستي خودمان کارهاي خود را انجام دهيم و به کمک برادر احتياج داريم. پس از چند روز جنابش مجدداً به مادر براي اجازه اشتغال به درس اصرار ميکند. مادرش بالاخره برادر وي را راضي مينمايد و ايشان به قريه بيلُند رفته مشغول تحصيل ميشود.
از قول حضرتش نقل شده که فرموده بود: هنگام تحصيل با مراقبت در انجام وظايف ديني و عبادات هميشه در باطن و سرّم خلجاني بود که بهتر است اگر بشود عقايد خود را تحقيقي نمايم و صرفاً در مقام تقليد نمانم و در خدمت يکي از اساتيد شروع بخواندن باب حادي عشر نمودم. استاد روزي در مقام اثبات وحدت باري تعالي استناد به آيه شريفه لو کانَ فيهِما الهة الاّ الله لَفَسَدتا[i] جست. بياختيار در اين استناد اشکالي بنظر رسيد و به استاد عرض کردم که ما هنوز در مقام اثبات توحيد هستيم و پس از ثبوت آن لزوم عدلي بايد ثابت بشود، آنگاه به ثبوت نبوّت عامّه و خاصّه برسيم تا حقانيت و صدق قرآن روشن شود، آنگاه ميتوانيم به آيهاي از آن استدلال جوئيم، در صورتي که ما هنوز در شروع اثبات توحيد هستيم استدلال به آيه قرآن براي ما جايز و منطقي نيست. استاد از جواب عاجز مانده، عجز وي مرا تکان داد که اينان که از اساتيد و علماء هستند مثل من حيرانند، پس راه وصول به حقيقت کدام است؟ اين افکار وحشتي در باطنم ايجاد نموده مضطرب و پريشان و به دنبال حقيقت پويان بهر علمي سري زدم و اگر نادره علمي در جائي يافتم، در آن غوري بسزا کردم تا شايد مقصود را بيابم، ولي چهره مقصود از لابلاي کتب درس و علوم اکتسابي پديدار نگرديد، تا اينکه به عنايت الهي و دستياري اولياء درِ دل کوبيدن گرفتم و چشمه معرفت جوشيدن و چهره مقصود تابيدن گرفت، شکراً لِلّه.
خلاصه جنابش در علوم ظاهري فقه و اصول و منطق و کلام و حکمت و غيره سرآمد اقران محل گرديد، ولي در عين اشتغال دائمي به تحصيل هميشه روي دلش بجانب حق تعالي بود و در انجام کوچکترين وظايف ديني حتي شب زنده داري و تهجّد و اداي نوافل مراقبت تام داشت، از اين رو بعضي اشخاص گاهي آثاري از وي مشاهده مينمودند که خادم مدرسه محلّ تحصيل وي براي يکي از مدرسين بنام شيخ ضياءالدين گفته بود که اغلب شبها از حجره ملاّسلطان محمد روشنائي مشاهده ميکنم، ولي وقتي پشت درب اتاق ميروم چراغي نميبينم. بهرحال تا موقعي که توانست از علماء گناباد استفاده علمي کند، استفاده کرد، آنگاه که چنته آنان خالي شد براي کسب اجازه مسافرت خارج براي تحصيل نزد مادر آمد. وي گفت: مسافرت مستلزم مخارجي است که ميداني ما بضاعت تأمين آن را نداريم ولي بالاخره در اثر اصرار وي مادرش رضايت داده و مبلغ هفت قران وجه پس اندازي که داشت به وي هديه داده به دعاي خير بدرقه اش کرد. حضرتش پياده عزيمت مشهد نموده، وارد مدرسه مشهور به مدرسه ميرزا جعفر شد و مشغول تحصيل گرديد و علوم فقه و اصول و تفسير و اخبار و رجال را در نزد استادان بقدر وسع آنان فراگرفت و در مدت تحصيل به حالتي شبيه به رياضت به اقلّ مايقنع از خوراک قناعت ميفرمود، چنانکه فرموده بود که هفت قران مرحمتي مادر را در اول ماه يک قران ميدادم و هشتاد «جندک» پول خرد آن زمان گرفته، زير گليم حجره ميريختم و هر روز چند جندکي برداشته صرف خوراک ميکردم و آخر ماه شايد چند جندکي باقي ميماند. به اين نحو زندگي و به تحصيل ادامه ميداد و به خيال اينکه بر برادرش تحميلي نکرده باشد، از او کمکي نميخواست و با قناعت و کفّ نفس گذران ميفرمود. حتي از دريافت حقوق مرسومي طلاب از مدرسه ابا داشت و هيچ گاه از آن استفاده ننمود تا اينکه وجهي که داشت تمام شد و چند روزي به سختي و شدّت گذشت. در اين حين روزي جمعي از طلاب مدرسه را که حضرتش هم جزو آنان بود به قريه نزديک شهر به منزل شخصي براي ناهار دعوت کردند. آن جناب صبح علي الطليعه با رفقا بيرون آمد که به دعوتگاه بروند. در بيرون دروازه شهر جمعي را ميبيند که مشغول دروي گندم هستند و عدهاي از عقب آنها مشغول خوشه چيني ميباشند، فرموده بود: من چون آنها را ديدم با خود گفتم رفتن به دعوتي که معلوم نيست، به چه نيت به عمل آمده و از چه ممرّي مصرف آن تأمين شده چه صورتي دارد؟ و قلبم راضي به رفتن نشد. کم کم از رفقا عقب کشيده، چون آنها رد شدند از عقب همه خوشه چينان مشغول خوشه چيني شدم تا عصري که رفقا از ميهماني برگرديدند، خود را از نظر آنها مخفي کردم و شب با مقداري گندم که خوشه چيني کرده بودم به شهر آمده گندم را به دکان نانوائي گذاشتم و تا مدتي از آن بابت نان از وي ميگرفتم تا وجهي از گناباد برايم رسيد.
خلاصه وي اغلب علوم متداوله اکتسابي را در مشهد کامل نمود ولي تکميل اين علوم رسمي، التهاب باطني و اضطراب قلبي وي را فرو ننشاند و چهره مقصود را نمايان ننمود و سکينهاي را که طالب آن بود نيافت. از اين رو آتش طلبش تيزتر و آشفتگي خاطرش شديدتر شد. در اين حال به خيال افتاد که آرامش فکر را به يکي از ييلاقات مشهد سفر کند. و چنانچه خود فرموده بود: چون در مسافت محلّ و قصر و اتمام نماز حين اين سفر مشکوک بودم، به يکي از علماء که جزء مدرّسين هم بود رجوع و در اين باب سؤال نمودم. وي در جواب گفت: رأي من در اين باب چنين است. من با اينکه از مسائل فقه آگاه بودم، جواب اين شخص مرا سخت تکان داد که ياللعجب، من حکم خداي را از وي سؤال ميکنم و او ميگويد رأي من چنين است؛ من که طالب دانستن حکم الهي هستم نه بدست آوردن رأي ديگران. اين قضيه مرا از علوم تحصيلي و مکتسبات تا آن روز خود بکلي دلسرد کرد و حيرت و نگرانيم شدّت يافت. در اين احوال شنيدم در سبزوار حکيمي است بنام حاج ملاّ هادي که در علم حکمت سرآمد اقران و مکتب او غير مکتب فقه و اصول است. شوق ملاقات وي و تحصيل در مکتب حکمت مرا به سبزوار و محضر حاج مزبور کشاند. مدتي در خدمت وي به تحصيل حکمت مشغول بودم. چون درس او را بالاتر از دروس گذشته و نزديک تر به حقيقت ديدم، يقين کردم که به شاهراه اصلي رسيده ام و طريق وصول به حقيقت طريق حکمت است، لذا با ارادت کامل در خدمتش به ملازمت و تلمّذ مشغول بودم و چنان در اين راه کوشيدم که به زودي بيش از ساير شاگردان مورد توجه و عنايت استاد شدم.
خلاصه حضرتش در خدمت مرحوم حاج سبزواري در حکمت مشّاء و اشراق يد طولي بهم رسانده، حواشي بر اسفار نوشته گوي سبقت از ديگران ميربايد. آنگاه سفري به عتبات نموده و علوم ظاهري را به اقصي درجه کمال رساند و در مراجعت از عتبات در تهران توقّف و مجلس درسي تشکيل ميدهد. اغلب طلاّب چون وي را از اساتيد قبلي خود عالم تر و قوي تر ميبينند، پروانه وار گرد شمع وجودش جمع ميشوند، بحدّي که موجب حسد مدرّسين و اساتيد معاصر وي شده و چون درسي هم از حکمت ميفرموده همان را بهانه قرار داده به تهمت بابيگري که اشدّ اتّهام روز بوده متهمش مينمايند. لذا حضرتش ناچار شده تهران را ترک و مجدداً به خدمت حاج سبزواري مراجعت ميکند و به استفاده از محضرش کما في السّابق اشتغال ميجويد.
در اين اوان که سال يکهزار و دويست و هشتاد هجري قمري بوده، جناب حاج محمد کاظم سعادتعلي شاه که با جمعي از مريدان و خوانين بختياري عازم مشهد مقدس بودند، در سبزوار به کاروانسرائي وارد ميشوند، و حاج سبزواري در مجلس درس به شاگردان خود ميفرمايد: درويش عارف و عاليقدري از تهران آمده و به فلان کاروانسرا وارد شده، بد نيست شماها به ملاقات وي برويد و ديدني از او بکنيد، ولي در محضر وي مواظب ادب و تواضع باشيد. چند نفر از شاگردان وي مِن جمله جناب سلطانعلي شاه به ملاقات وي ميروند و جمعي از مردم را ميبينند که در حال سکوت و ادب و خاضع و خاشع در حضور وي نشستهاند طبعاً واردين هم به حالت ادب و سكوت نشستند، و به حالت نجوي با هم گفتند: خوب است مسئلهاي را که چند روز قبل از جناب حاج سؤال کرديم و جواب را به بعد موکول کردند، از اين آقا سؤال کنيم تا درجه کمال ايشان را بفهميم. آنگاه اجازه سؤال خواسته، موضوع را عرض ميکنند. ايشان ابتدا ميفرمايند: من سواد عربي و اطّلاعات علمي زيادي ندارم، از اين جواب، آنها به يکديگر نگاه کرده لبخند ميزنند. يعني که پس جناب حاج درباره ايشان چه ميگفت بلافاصله ايشان ميفرمايند: ولي شما عين عبارت کتاب را بخوانيد تا آنچه بنظرم ميرسد بگويم. اين کلام بيشتر باعث تعجب آنها ميشود که با اعتراف به نداشتن سواد عربي ميفرمايد شما عين عبارت را بخوانيد. مع ذلک تأدّباً عين عبارت را در باب مسئله مطروحه ميخوانند، و ايشان چنان جواب کافي و وافي ميدهند و مطلب را به قسمي حلاّجي ميکنند که باعث تعجب ظاهري آنان و موجب خجلت باطني از پندار و گمان غلطشان ميشود. آنگاه جناب سلطانعلي شاه از ايشان سؤال ميکنند که منظور از السّعيدٌ سعيد، في بَطن اُمّه والشَقي شقي، في بَطن امّه[ii] چيست؟ ميفرمايند: چنان بنظر ميرسد که منظور في بطن الولايه باشد، زيرا طبق خبر نقل شده از حضرت رسول (ص) که فرمود: اَنا و علي اَبواه هذه الاُمّة، مقام نبوت سمت پدري نسبت به امّت دارد و مقام ولايت سمت مادري، و بنابراين معني خبر چنين ميشود که هرکس در جهت ولايت سعيد باشد عاقبت هم سعيد است و بالعکس. اين جواب بسيار ايشان را پسند و معقول افتاد. گويا روز بعد که جناب آقاي سعادتعلي شاه بعنوان بازديد به ديدار طلاّب مزبور رفته بود، حاج سبزواري هم ملاقاتي فرموده بود.
گرچه در همين يکي دو ديدار جناب سلطانعلي شاه به طرف آقاي سعادتعلي شاه کشيده شده و مجذوب بيانات شيواي وي ميشوند، ولي بواسطه قوّت قواي روحي و حوصله و خويشتن داري فطري در سبزوار به کلي اختيار از دست نداده و در مقام طلب و تسليم بر نميآيند، امّا پس از حرکت جناب سعادتعلي شاه از سبزوار آتش حسرت در دل وي مشتعل و اشتياق ديدار آن سفر کرده، مستأصلش کرد. لذا با اجازه استاد خود حاج سبزواري عزيمت مشهد فرمود و در مشهد سراغ گمشده خود را در هر کوي و برزن گرفت تا بالاخره مطلوب را يافت و دست به دامنش زده اظهار طلب نمود. اتفاقاً در همين حين فرستاده مادر آن جناب از گناباد براي بردن وي به وطن وارد مشهد شده، جنابش را در محضر آقاي سعادتعلي شاه مييابد و جناب سعادتعلي شاه از قضيه مطّلع و در جواب اظهار طلب وي ميفرمايند: اکنون اطاعت امر مادر لازم تر است؛ تقاضاي مادر را اجابت و به گناباد رفته، اوامر مادر را اطاعت کنيد، انشاءالله باز يکديگر را خواهيم ديد. جنابش حسب الامر عزيمت گناباد نمود و در گناباد مادرش اصرار کرد که وي را زن بدهد ولي آن جناب تن در نميداد که هواي پرواز به کوي دلدار حقيقي در سرش بود، تا بالاخره براي اطاعت امر مادر با شرط اينکه قبل از به خانه بردن زوجه به مسافرت لازمي که در نظر دارد برود، حاضر به ازدواج شد و مخدّره صبيه حاج ملاّ علي بيدختي، والده ماجده جناب نورعليشاه دوم را به حباله نکاح درآورد. آنگاه براي زيارت جناب سعادتعلي شاه در سال يکهزار و دويست و هشتاد عازم اصفهان گرديد.
گويند همان اوقات که وي از گناباد حرکت فرمود، جناب سعادتعلي شاه در مجمع فقرا فرموده بود: آتش شوقي از خراسان شعله ور شده که عن قريب به اين جا ميرسد. باري جناب سلطان علي شاه از راه طبس و يزد پياده رو به اصفهان نهاد و در نزديکي اصفهان با سيد هدايت الله متولّي آستانه ماهان که از فقرا بود، مصادف و همسفر شد، ولي در بين راه بُطيء حرکت همراهان با آتش شوق او وفق نميداد و از آنها جدا شده تنها بطرف مقصود رهسپار گرديد. پس از ورود به اصفهان و پيدا کردن منزل جناب آقاي سعادتعلي شاه با خود ميگويند که ايشان از حال من آگاه است من در نميزنم و اظهار وجودي نميکنم تا خودشان بيرون بيايند. هنوز اين فکر در مخيله شان بوده است که در باز ميشود و آقاي سعادتعلي شاه بيرون ميآيد. وي بياختيار خود را روي قدمهاي آن جناب انداخته، گريه و زاري آغاز مينمايد. جناب سعادتعلي شاه با تبسّم ميفرمايد: آخوند گنابادي از ما چه ميخواهي؟ وي با سوز و گداز اظهار طلب نموده، اشتياق خود را به تشرّف به فقر عرض مينمايد ميفرمايند: فعلاً برويد در يکي از مدارس منزل کنيد، چون ما براي رسيدگي به امور فقري وقت مخصوص تعيين نموده ايم شما هم همان موقع بيائيد و مطلب خود را بگوئيد. ولي جناب سلطانعلي شاه دست از دامنش برنداشته بر گريه و زاري ميافزايد، تا اينکه دستگيري شده و به فقر مشرّف ميشوند.
گويند روز سوم تشرّف ايشان به فقر، جناب سعادتعلي شاه در مجمع فقرا ميفرمايد: اين خراساني راهي را که فقير راه رو در شصت سال طي ميکند، در سه شب طي کرد. خلاصه جنابش در اصفهان شبها در حجره مدرسه بيتوته و روزها در مصاحبت پير بزرگوارش ميگذراند، و پس از مدتي استفاضه از حضورش مرخصي يافته به گناباد مراجعت و در بيدخت سکونت نموده و عيال خود را به منزل آورد و به شغل زراعت که بهترين مشاغل است اشتغال ورزيد. تا سال يکهزار و دويست و هشتاد و چهار، پس از چهار روز از تولد فرزند ارجمندش جناب حاج ملاّعلي نورعليشاه ثاني به عزم زيارت عتبات و تشرف حضور پير بزرگوار از گناباد حركت و پس ازيارت عتبات مقدسه به اصفهان حضور پير بزرگوارش شرفياب و مدتي در ظلّ تربيت وي به تجليه و تصفيه دل اهتمام ورزيده وسعت کامل بهم رساند، و به دريافت فرمان جانشيني جناب سعادتعلي شاه نايل و به امور ارشاد خلايق مأمور و ملقب به سلطانعلي شاه گرديد. و رفيق راه و مصاحب همراه وي جناب ميرزا عبدالحسين نيز در همان فرمان به سمت معاضدت و معاونت با سلطانعلي شاه و دلالت طالبان تعيين گرديد، که فرمان خلافت جناب سلطانعلي شاه و دلالت ميرزا عبدالحسين در يک ورقه مرقوم شده است. آنگاه جناب سعادتعلي شاه، سلطانعلي شاه را امر به مراجعت وطن داد. حضرتش با کمال ناگواري از مهجوري حسب الامر به گناباد مراجعت نمود.
حضرتش پس از مراجعت از چند جهت دچار مشغله و گرفتاري گرديد. از يکطرف بواسطه فوت حاج ملاّعلي پدر عيالش که امام جماعت محل بود و بعلت نبودن فرزند وي در محل، ناچار مدتي امام جماعت را بعهده داشت. از طرف ديگر بواسطه فوت مخدّره عيالش، رسيدگي به امور و دو فرزند وي که از آن مخدّره داشت بر عهده شخص وي قرار گرفت. از سمتي مراجعه اهل محل براي سؤالات شرعي و امور شرعيه گرفتارش داشت. از جهتي روي آوردن فقرا از بلاد و امصار به حضورش و رسيدگي به امور ظاهري آنها در قريهاي که فاقد همه چيز بود و توجّه به امور باطني آنها که علّت سوق آنان به محضرش بود وي را سخت مشغول داشت، و از همه مشکلتر و سخت تر اظهار عداوت معاندين و حسادت حاسدين به حضرتش بود، چه که بواسطه نبوغ وي در علوم صوري و کمالش در زهد و ورع و فضائل معنوي مورد توجه و علاقه تامّ و تمام دور و نزديک گرديده بود. و اين خود باعث تشديد حسد حسودان و عناد دشمنان بخصوص علماي محل نسبت به حضرتش گرديده، علناً شروع به مخالفت و ضديت و بدگوئي درباره اش نمودند؛ مع ذلک با خستگي از گرفتاريها و ميل به مسافرت و مهاجرت از محل بعلت بعضي امور داخلي و خانوادگي عزيمت سفر را به تأخير انداخت، تا بتدريج قصد مسافرتش بدل به عزم اقامت شده براي هميشه ماندني گناباد گرديد.
پس از گذشت هفت سال از فوت عيال اوّليه، والده نويسنده، صبيه حاج ميرزا عبدالحسين ريابي، پيردليل و معاضد تعيين شده از طرف جناب سعادتعلي شاه را به حباله نکاح درآورد.
جناب سعادتعلي شاه پس از تعيين آقاي سلطانعلي شاه به خلافت خود، کمتر طالبان را دستگيري ميفرمود و آنان را اغلب به گناباد خدمت ايشان حواله ميفرمود، ولي آن جناب هم رعايت ادب را نموده از دستگيري آنها خودداري و به سوي پير بزرگوارش رجعت ميداد. تا اينکه در سال يکهزار و دويست و نود و سه که جناب سعادتعلي شاه خرقه تهي فرمود، حضرتش مستقلاً متمکن اريکه ارشاد و مشغول هدايت عباد گرديده و در شعبان سال يکهزار و سيصد و پنج با چند نفر از مريدان و اخلاص کيشان عزيمت سفر بيت الله فرمود و از حجاز به عتبات عاليات مشرّف و در عتبات با عدهاي از علماي بزرگ از جمله مرحوم حاج شيخ زين العابدين مازندراني و آيت الله حاج ميرزا حسن شيرازي و غيرهما ملاقات و مصاحبه فرمود. و در جمادي الثاني يکهزار و سيصد و شش به وطن مألوف مراجعت نمود، و در اندک مدتي با اخلاق حسنه و معلومات وسيعه و شفقت پدرانه با عامّه و رسيدگي به حال بينوايان و مستمندان و زهد و ورع و خوشروئي و متانت در معاشرت، چنان دور و نزديک را به طرف خود جلب نمود که نه تنها سکنه گناباد بلکه تا هرجا نام وي ميرفت، مردم را روي دل به جانب آن جناب بود و در مشکلات وي را ملجأ و ملاذ و درگاهش را مأمن خود ميدانستند.
حضرتش در سال يکهزار و سيصد و هشت به زيارت مشهد مقدّس حضرت ثامن الحجج (ع) مشرّف شد و در آن سفر به دست يکي از معاندين و ملاّنمايان بيدين بوسيله نان قاق مسموم و دچار تب شديدي شده بود بطوري که همراهانشان مضطرب شده اظهار نگراني ميکردند، ولي ايشان فرموده بودند مطمئن باشيد اين عارضه برطرف ميشود. باري چون اجل موعود نبود، معالجه شده به بيدخت مراجعت فرمود.
حضرتش علاوه بر اشتغال به امور فلاحتي و جواب گوئي و مشکل گشائي کليه مراجعين از رعايا و غيره و تهيه وسايل آسايش و راحتي ظاهري و توجه به تربيت روحي فقرائي که غالباً عدّه زيادي از ولايات در بيدخت بودند، دو برنامه روزانه مرتب داشت: يکي صبح از اول آفتاب، و آن طبابت و رسيدگي به حال مرضائي که از راه دور و نزديک حتي سي و چهل فرسنگي براي معالجه ميآمدند و ايشان قريب دو ساعت به معاينه مرضي و دادن نسخه و دستورات که تمام داروها، ادويه نباتي و محلي بود مشغول بود، و اگر مريض اهل دهات ديگر يا مسافر و يا ناتوان بود که قادر به مراجعت فوري به محلش نبود وي را به بيروني خود برده، ميفرمود دوا و غذايش را در منزل تهيه ميکردند، و يک يا دو روز از وي پذيرائي ميفرمود تا قادر به مراجعت به منزل يا محلش ميشد، و غالباً مرضي را به يک نسخه معالجه ميکرد که محتاج به نسخه دوم نميشد. و يکي هم برنامه عصري بود در حدود دو ساعت به غروب مانده به مدرسه تشريف برده، تا غروب براي فقرا و حاضرين مجلس درسي از تفسير قرآن و اصول کافي ميفرمود.
خلاصه با اينکه بيدخت قريه دور افتاده از سوادهاي اعظم و شهرهاي بزرگ و غير معروف بود، مع ذلک صيت فضائل صوري و معنوي و شهرت کمالات علمي و آوازه اخلاق حسنه و حسن معاشرتش و به ويژه تخصص و مهارتش در طبابت همه جا را پُر نموده و نام شريفش در دور و نزديک و نزد بيگانه و آشنا مشهور و با احترام و علاقه ذکر ميشد، و روز به روز بر اشتهارش در فضائل ميافزود. از اين رو آتش حسد حاسدين وي هم روز به روز مشتعلتر ميشد و مخصوصاً بر عداوت عالم نمايان بيظرفيت ميافزود. تا اينکه دشمنيها به اوج شدت رسيده و به تحريک عدهاي از دشمنان خارجي و حسّاد محلي چند نفر از خدا بيخبر که بعضي از آنها نان خور آن حضرت بودند، سحرگاه شنبه بيست و شش ربيع الاول سال يکهزار و سيصد و بيست و هفت هنگامي که در باغچه وصل به منزل مشغول وضو گرفتن بود، به حضرتش حمله ور شده و با پنجههاي گنه کار آنقدر گلوي مبارکش را که مجراي ذکر الله بود فشردند که به شهادت نائل و به وصال ابدي واصل گرديد. در اين هنگام سنّ مبارکش هفتاد و شش سال بود که سي و چهار سال آن مستقلاً بر اريکه ارشاد متمکن و به هدايت عباد اشتغال داشت.
حضرتش در سال يکهزار سيصد و چهارده طبق دستخط صادره فرزند ارجمندش جناب حاج ملاّعلي را به خلافت و جانشيني خويش تعيين و به لقب «نورعليشاه» ملقّب فرمود.
آن حضرت را تأليفات چندي است: حواشي بر اسفار ملاصدرا؛ شرحي بر تهذيب المنطق ملا سعد تفتازاني به نام تذهيب التهذيب؛ و وجيزهاي در علم نحو که به طبع نرسيده اند؛ ديگر سعادت نامه در بيان علم و شرافت آن و آنچه بدان مربوط است؛ مجمع السعادات؛ ولايت نامه در شرح و بيان احکام قلبي و امور مربوط به ولايت؛ و بشارة المؤمنين و تنبيه النائمين؛ و تفسير قرآن موسوم به بيان السعادة؛ شرح عربي بر کلمات قصار باباطاهر عريان موسوم به ايضاح و شرح فارسي نيز بر کلمات باباطاهر موسوم به توضيح که همه به طبع رسيدهاند.
ازواج و اولاد آن جناب:
جناب سلطانعلي شاه دو زوجه داشتهاند: زوجه اوليه ايشان صبيه مرحوم حاج ملاّعلي بيدختي بوده که از آن مخدره دو فرزند داشته؛ اول دختر مسمّاة به خاتون، دوم جناب حاج ملاّعلي نورعليشاه جانشين ايشان. پس از فوت زوجه اوليه صبيه مرحوم آقا ميرزا عبدالحسين پيردليل را نکاح فرموده و از آن مخدره هنگام شهادت پنج فرزند داشت: چهار دختر بنامهاي زبيده، زهرا، گوهر، کوکب و يک پسر که نويسنده اين اوراق و مسمّي به محمد باقر است.
مأذونين و مشايخ مجاز از طرف آن جناب:
۱ - جناب آقا ميرزا محمد صادق نمازي ملقب به فيض علي
۲ - حاج ملاّ محمد جعفر برزکي ملقّب به محبوبعلي
۳ - حاج شيخ عبدالله حائري ابن الشيخ ملقب به رحمتعلي
۴ - آقا ميرزا آقا صدرالعرفا فرزند دوّم جناب حاج ميرزا زين العابدين شيرواني آقاي مستعلي شاه که فقط اجازه تلقين اوراد و اذکار مخصوص را داشته است نه اجازه دستگيري.
معاصرين آن جناب:
۱ - حاج ملاّ هادي سبزواري
۲ - جناب حاج ميرزا حسن مشهور به ميرزاي شيرازي
۳ - آقا سيد محمد حسين شهرستاني
۴ - آخوند ملاّ محمد کاظم خراساني
۵ - آقا سيد محمد کاظم يزدي
۶ - آقا سيد محمد طباطبائي
۷ - مير سيد عبدالله بهبهاني
۸ - حاج ميرزا حبيب الله رشتي
۹ - حاج ميرزا حسين حاج ميرزا خليل
۱۰ - ميرزا ابوالحسن جلوه.
از منسوبين به عرفان و ساير فِرق:
۱ - حاج آقا محمد معروف به منوّر عليشاه
۲ - حاج ميرزا حسن مشهور به صفي عليشاه
۳ - حاج محمد کريم خان کرماني مشهور به سرکار آقا
۴ - آقا خان محلاتي رئيس فرقه اسماعيليه
۵ - ميرزا محمد حسين اصمّ عشقي ذهبي.
از سلاطين و امراء:
۱ - ناصرالدين شاه قاجار
۲ - مظفّرالدين شاه
۳ - محمدعلي شاه
۴ - ميرزا علي اصغرخان اتابک
۵ - ميرزا علي خان امين الدوله
۶ - مرحوم سراج الملک.
از شعراء:
۱ - ميرزا محمد تقي سپهر
۲ - حاج مهدي حجاب شيرازي
۳ - ميرزا احمد وقار شيرازي
۴ - محمد کاظم صبوري کاشاني
۵ - ميرزا اختر طوسي.
[i] - اگر در آسمان و زمين خداياني جز الله ميبودند، هر آينه آن دو تباه ميشدند (سوره انبياء، آيه ۲۲).
[ii] - انسان سعيد از همان هنگام که در شکم مادر است، سعيد ميباشد و انسان شقي نيز در شکم مادر شقي است
| |
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 1:18 توسط سودابه یوسفی
|